تبليغاتX
حرفهاي خودماني -
هفته پیش خیلی متمدنانه تو آشپزخونه پشت میز نشسته بودیم و شروع کردیم با لیک حرف زدن ... درباره اینکه چرا بخصوص در این ۴۰ -۵۰ روز اخیر اینهمه دلخوری پیش اومده ...از همون ماجرای ۱۰ روز قبل از عید تا حالا...!!!(۱۰ رو قبل از عید من برای اولین بار بعد از یک مشاجره اساسی رفتم خونه مامانم اینا!!!...و یک عالمه ماجراهایی که اون روزا نتونستم بنویسم...)

حین حرف زدن با لیک تقریبا از همون ۵ دقیقه اول عین یه چشمه جوشان ...مثل ابر بهار اشکم می ریخت ...خودم دیگه از دست خودم عصبانی شده بودم...

اولش (قبل از اینکه گریه ام)بگیره به لیک گفتم:من جدای همه اتفاقاتی که تو این ۸ سال افتاده ...تو مدت این ۴۰ روز خیلی اذیت شدم ...خیلی خسته ام ...احساس می کنم نیاز دارم دو سه روزی برم جایی بستری بشم و ازم مراقبت بشه و کاری بهم نداشته باشن...انگار تمام ذهن و روانم زخمی شده...(اینا رو که گفتم گریه هام شروع شد)...

این وضعیت که گاهی حتی به هق هق می افتادم لیک رو حسابی عصبانی کرده بود ...و این باعث شد که دیگه من دلم نمی خواست حرف بزنم...اومدم پاشم از پشت میز که لیک با عصبانیت بهم گفت:بشین...کجا داری می ری؟داشتیم حرف میزدیم...

ولی من دلم می خواست یه جای خلوت پیدا کنم که نه لیک رو با اون همه عصبانیت ببینم و نه دخترم منو ببینه و بشینم راحت های های گریه کنم...ابدا هیچ اختیاری روی خودم نداشتم و فقط و فقط می تونستم گریه کنم!!!

(خوب وقتی لیک خیلی باعصبانیت با من برخورد کرد درحالی که قبلش بهش گفتم من خیلی خسته و زخمی ام...وضع رو برای من خیلی بدتر کرد!!!)

...........خلاصه...............

اوضاع هی بدتر و بدتر شد .... تا اینکه یه کم بعد بالاخره دوباره تونستیم حرف بزنیم...تو حرفا لیک به یک نکته جالب اشاره کرد اینکه:ما چرا برعکس داریم می ریم...یعنی همه  آدما تو دوران نامزدی چند بار باهم قهر وآشتی می کنن و تو سالهای اول حسابی قهر های جدی می کنن و مثلا دختره می ره خونه پدرش و...از این جور اتفاقات...  حالا ولی ما که تا همین دو سه سال پیش حتی کمترین و بی اهمیت ترین   ن ا س زا ها رو بهم نمی دادیم...الان به راحتی این کارو می کنیم ...یاتو که اصلا در هر شرایطی خونه مامانت اینا نمی رفتی...و اونااز ماجراهای ما خبر دار نمی شدن الان بعد از ۸ سال می ری و...!!! 

چند رو ز پیش لیک رفته بود ماموریت ...منم رفته بودم خونه مامانم اینا ...وقتی صبح برای صبحانه بیدار شدمو با مامانم دو تایی داشتیم صبحانه می خوردیم ...دلم نمی خواست از تو اون خونه بیام بیرون...دلم نمی خواست اون صبحانه تموم شه...انگار اون مربای هویج رو برام از بهشت فرستاده بودن...یه طعم خاص داشت...چایی صبح مامانم تمام خستگی هام رو از تنم در آورده بود...و این احساس یه احساس تازه بود برام...یاد حرف لیک افتادم...تازه بعد از ۸ سال این حس بهم دست داده بود...!!!

 من هم آدم جدی ای یم و هم اصلا  لوس نیستم...مامانو بابام هم خیلی منو سوق می دن به سمت استقلال...و هیچ وقت یه جوری رفتار نکردن که من پیششون لوس بشم...

اما اونروز خیلی فکرم مشغول شد به اینکه واقعا چرا ما برعکس همه عمل میکنیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:27  توسط ماریا  |