گاهی حرف زدن آدمو سبک می کنه...گاهی سنگین...
و...حرفای دیروز...منو خیلی سنگین کرده بود...مثل وزنه ای بود رو قفسه سینه ام...همش با خودم گفتم بهتره حرفایی که اینهمه درد ناک بوده رو ننویسم ...
من با این نیت شروع به نوشتن فصل تازه ای از ماجراها کرده بودم تا بگم کجا ها صدای قلبمو شنیدم که شکست...تا بگم چطور گاهی بیگناه به پهنای صورتم اشک ریختم...و چطور هرگز همخونه من خودش رو زد به نفهمیدن...تا بگم چطور این احساس امروز شکل گرفته...
اصلا قصد خود سانسوری ندارم...
فقط خیلی اذیت شدم از دیروز تا حالا ...
منو ببخشید که نوشته های دیروز رو حذفش می کنم...