تا وقتی هم که ازدواج می کردم درسته هیچی از مکالمات خانواده لیک سر در نمی آوردم ولی خیلی سعی می کردم قاطی بشم...هی سوال می کردم ...الان چی گفتین؟... به چی خندیدین؟...
حالا که بعد از ۸ سال و همه اتفاقات نا خوشایندی که افتاده نسبت بهشون فوبی پیدا کردم ...حالا حتی زنگ تلفنشون می تونه منو بهم بریزه!!! از هر زبون و لهجه ای می ترسم!!!اینو تازگی فهمیدم!!!یعنی چند روز پیش قبل از تعطیلی تو تاکسی نشسته بودم (صندلی جلو)از آدمایی که عقب من نشسته بودن خبر نداشتم ...یهو یکیشون موبایلش زنگ زد و شروع کرد با یه لهجه ای حرف زدن ...و من دیدم نا خود آگاه دستام عین چوب خشک شد و رنگ بنفش به خودش گرفتو یخ کرد...!!!
باورش برام سخت بود ...اینکه اگه هر کسی با هر زبان و لهجه ای( غیر از زبان خودم) حرف بزنه می تونه اینهمه به نظرم ترسناک و تهدید کننده من و امنیت زندگی من باشه خیلی عجیبه...!!!
مکالمه اون آقا که طولانی شد قلبم داشت از دهنم میومد بیرون...!!!چنان طپشی گرفته بود که کاملا از کنترل من خارج بود...!!!
دیگه فهمیدم چرا وقتی رادیو موسیقی فورکلر پخش می کنه خُلقم تنگ میشه...نا خود آگاه صداشو کم میکنم یا خاموش می کنم...
دیگه فهمیدم چرا وقتی لیک با لهجه خودشون پای تلفن با اونا حرف میزنه دلم می خواد ازش فاصله بگیرم..!!!
شدم یه آدمی که از همه آدمایی که با لهجه یا به یه زبون دیگه حرف میزنن می ترسه!!!
پ.ن:هی تو دلتون نگین بابا تو چقدر خاک برسری...یا بابا جان قال قضیه رو بکن خلاص...
روز اولی که شروع به نوشتن کردم خیلی برام سخت بود...ولی بعدش که دیدم می تونم با نوشتن خودمو و همه آنچه رخ می ده رو به قضاوت بذارم برام اثر بخش بود...گاهی نوشتن ترسهاو نگرانی ها می تونه اثر درمانی داشته باشه...
برای هر تصمیم مهمی باید زمان لازمش برسه...من در شرایطی که اونا نیستن یا حرفشون نیست با لیک زندگی آرومو کم تنشی دارم...
البته اینم بگم که معمولا یا خودشون هستن یا حرفشون![]()