این کار اون باعث شدکه خیلی تو فکر برم...
اینکه همه آدما از بچه گرفته تا پیر ...همه و همه به نوازش احتیاج داریم...ن.وازش از همه نوعش...
ن.وازش کلامی...(با حرفهای محبت آمیز)
ن.وازش چشمی(با نگاه محبت آمیز)
ن.وازش ل م س ی هم که معلومه...
و ما آدما چه بهایی می دیم تا این نوع لمس ها رو بدست بیاریم...یا اگه هستن...(حتی با خون دل)حفظشون کنیم...
از اون بچه نوزاد گرفته که کلی ونگ می زنه به من محبت کنین...تا بچه کمی بزرگتر که دائم داره غر می زنه که منو نبوسیدین...بهم توجه نکردین...!!!
تا اون نوجوونی که می ره یه گوشه خونه و خودشو هزار جا قایم می کنه تا با دوست دختر یا دوست پسرش یکساعت حرف بزنه و از این یکساعت یک جمله محبت آمیز بشنوه...!!!
چه منت هایی که میکشیم...چه آوانسهایی که می دیم...چقدر چشممون رو بروی همه نخواستنها مون می بندیم...چقدر رنج می بریم...!!!
غافل از اینکه یادمون میره چیزی رو که قراره بدست بیاریم اونهمه هم خالص نیست !!!...و آدما خیلی چیز زیادی ندارن که به هم بدن...
کاش یاد بگیریم یه وقتایی در طول شبانه روز حال خودمون...حال قلبمون...حال همه اعضا و جوارحمون رو بپرسیم ...و خودمون ...و رد ذهنمون تک تک اونا رو عاشقانه وخالصانه نوازش کنیم...
به خودمون (تو آینه)با نهایت محبت نگاه کنیم...خودمونو دوست داشته باشم...و نگاه محبت آمیز...کلام محبت آمیز...و ل م س محبت آمیز رو از خودمون دریغ نکنیم...
یه جورایی دچار خودسانسوری هستم انگار...:(((
راستش از اون طرف چند بار اومدم و نوشتم خیلی دعواهامون بیخ پیدا کرد...خیلی ... دیگه از نوشتن چشمم ترسیده...یواشکی تو دفتر خاطراتم می نویسم...:(((
اگه کسی تجربه ای داره در زمینه رهایی از خود سانسوری ممنون می شم بهم بگین...![]()