تبليغاتX
حرفهاي خودماني
از دیروز نمی دونم چطور شده که دائم یاد این جملات کتاب "نیروی حال " می افتم:

...نباید به دام زمان گرفتار شد...وسواس زندگی کردن در خاطرات گذشته و امیدهای آینده تو را نسبت

به زیستن در لحظه مغتنم حال بی رغبت می کند.این وسواس به آن دلیل زاده می شود که گذشته به

 تو هویت می بخشد و آینده به تو وعده کامیابی و رستگاری می دهد...هر دوی اینها پندار باطل اند...

هرچه بیشتر معطوف به زمان شوی- گذشته و

آینده - از لحظه حال دورتر می افتی ... لحظه ای

 که ارزشمندترین موهبت الهی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:58  توسط ماریا  | 

یادمه وقتی نوجوان بودم ...مامانم یکبار سر نماز داشت آروم آروم برای خودش گریه میکرد...

رفتم بهش گفتم:مامان شما غصه چی رو می خوری؟...از دست بابا ناراحت شدی...؟خوب خودتو راحت کن...چرا جدا نمی شی ازش...؟چرا خودتو راحت نمی کنی؟ما هم خوشی و شادی تورو می خوایم...اگه هم می خوای بمونی...خوب به قول رومن رولان "بدبختی را روبرو دیدن ...خندیدن"...

مامانم یه نگاهی بهم انداخت و گفت:جوابی ندارم بهت بدم...کاش می تونستم...

از دیشب تا حالا یه نفس دارم های های گریه می کنم...حتی تو ماشین وقتی داشتم دخترمو می بردم مهد...

نزدیکیای مهد بهم میگه:مامان گریه نکن...گریه ات رو  تو دلت نگه دار...؟

من:نمی تونم...؟

دخترم:ولی من می تونم...وقتی تو مهد موقع خواب می شه و من دلم نمی خواد بخوابم...گریه ام رو تو دلم نگه می دارم...تا مربی نبینه...!!!

من:تو دختر قوی ای هستی...قربون اون دلت...قربون اون غصه های کوچیکت...قربون قلب مهربونت که از همین کوچکی اینهمه نخواستنها ریخته شده توش...

کاش بتونم به زندگی تو کمک کنم عزیزم...به خودم که نتونستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 8:40  توسط ماریا  | 

سلامممممممممممممممم

اینکه نمی تونستم اینجا بنویسم یه حسی بهم میگفت:"خوب که چی...هر وقت بغض خفه ات می کنه میای و تو این صفحه هی می نویسی و کلی با اعصاب مردم بازی می کنی...اونا هم که کاری نمی تونن بکنن برات...اول و آخرش می گن طلاق بگیر هم خودتو راحت کن و هم ما رو..."

نمی دونم خلاصه دستم به نوشتن نمیومد...

یه کم اوضاع بهتر بود...فقط یه کم...دو جلسه با هم مشاوره رفتیم(یکبار اردیبهشت ...یکبار تیر ماه...)!!!به نظر من خیلی خوب بود...شاید چون یه جورایی اونم حرفاشو زد...

حالا دیگه من اونقدر خسته هستم که توان تحملم خیلی کم شده...خیلی...

قصه ما شده عین کتاب"بامداد خمار"...!!!

وقتی خیلی سال پیش این کتاب رو می خوندم تو دلم می گفتم چقدر خوب که کسی با این نگاه اومده و نوشته...کلی چیز به جوونا یاد داده...

وقتی خودم خواستم شروع کنم...خیل چیزها رو که اصلا لیک به شدت از من مخفی نگه داشت(جوری خودش تازگی ها بارها گفته اگر من میتونستم به عقب برگردم حتما همه چیز رو بهت می گفتم!!!)...و صد البته خیلی چیزها رو هم من دیدم که اصلا فکر نکردم می تونه مهم باشه... والان داره همون چیزها منو می کشه.....:(

داریم جابه جا میشیم...

همش خدا خدا میکنم تو این ماه رمضان کمکم کنه...تو این خونه جدید آسایش و آرامش رو باهم داشته باشیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9:1  توسط ماریا  |