تبليغاتX
حرفهاي خودماني

این روزا همه مشغول کار و بار عیدن...

منم اومدم و قالبمو عوض کردم...

به امید تغییرات پایدار در خودم و همه زندگیم...

بهترین ها رو برای همه شما دوستان مهربان ساعتهای پر اضطراب تنهایی ام آرزو می کنم...

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:38  توسط ماریا  | 

کلا از همون روزای اولی که با لیک آشنا شدم متوجه شده بودم که خیلی سخت پول خرج میکنه...البته چون اون موقع تازه یه خونه نو ساز رو معامله کرده بود من می ذاشتم به حساب این که همه جوره بدهکاره و جوون ۲۸ ساله ه ای که بدون کمک خانوادش اومده تو تهران یه آپارتمان ۵۳ متری خریده باید خیلی تو زحمت افتاده باشه...

قبلا هم براتون گفتم که به همین دلیل خرج مراسم عروسی من (در تهران)با ۵۰ نفر مهمان در سال ۸۰ دویست هزار تومن شد!!!...یه عروسی هم در شهر لیک گرفتیم با ۲۵۰ نفر مهمان(هرچی در و همسایه و دوست و آشنا تو شهر و دهات بود دعوت بودن...!!!)اونجا خرجمون ۲۵۰ هزار تومن شد...نمی دونم چرا مامانش اینا اصلا بهش رحم نکردن ..می دونستن تازه خونه خریده اونم دست تنها ولی گفتن نمیشه...باید حتما همه رو دعوت کنیم!!!

خوب طبیعتا من کمترین خرید و نازک ترین سرویس رو خریدم...سرویس طلای عروسی من ۲۰۰هزار تومن شد(گردن بند و دستبند و گوشواره!!!)

بعد از اون هم همه جا می دیدم که لیک چه برای خودش و چه برای خونه و چه برای من خیلی سخت خرج می کنه...حتما باید یه مناسبتی پیش میومد و یا من حتما از چند ماه قبل هماهنگ می کردم...این در حالیه که من  اصلا خیلی اهل خرید رفتن و خرج کردن نیستم...با این وجود خیلی وقتا دلم می شکست وغمگین می شدم...

اما یه اتفاق عجیبی که افتاده امسال لیک از قبل از عید خیلی تو خرج کردن متفاوت شده...منم چیزی ازش نخواستم ...به جز یه میز کامپیوتر کوچک و یک صندلی کوچولو برای دخترم (البته همین دوتا شد ۲۵۰ هزار تومن)...

ولی کلا اصلا امسال خیلی متفاوت بود... ومن خیلی در این رابطه آرامش داشتم...

در عوض از اونجاییکه برای عید قراره بریم شهر لیک (دست بوسی...)دل تو دلم نیست...نمی تونم بگم نمیام...جنگ میشه...آخه تازه تنها رفته...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:10  توسط ماریا  | 

من کلا بنا به نظر همه دور و بریام و حتی خود لیک خیلی واضح و شمرده حرف می زنم ...لیک البته یه کم آروم و تو دماغی حرف می زنه ولی اصلا لهجه نداره...

تا وقتی هم که ازدواج می کردم درسته هیچی از مکالمات خانواده لیک سر در نمی  آوردم ولی خیلی سعی می کردم قاطی بشم...هی سوال می کردم ...الان چی گفتین؟... به چی خندیدین؟...

حالا که بعد از ۸ سال و همه اتفاقات نا خوشایندی که افتاده نسبت بهشون فوبی پیدا کردم ...حالا حتی  زنگ تلفنشون می تونه منو بهم بریزه!!! از هر زبون و لهجه ای می ترسم!!!اینو تازگی فهمیدم!!!یعنی چند روز پیش قبل از تعطیلی تو تاکسی نشسته بودم (صندلی جلو)از آدمایی که عقب من نشسته بودن خبر نداشتم ...یهو یکیشون موبایلش زنگ زد و شروع کرد با یه لهجه ای حرف زدن ...و من دیدم نا خود آگاه دستام عین چوب خشک شد و رنگ بنفش به خودش گرفتو یخ کرد...!!!

باورش برام سخت بود ...اینکه اگه هر کسی با هر زبان و لهجه ای( غیر از زبان خودم) حرف بزنه می تونه اینهمه به نظرم ترسناک و تهدید کننده من و امنیت زندگی من باشه خیلی عجیبه...!!!

مکالمه اون آقا که طولانی شد قلبم داشت از دهنم میومد بیرون...!!!چنان طپشی گرفته بود که کاملا از کنترل من خارج بود...!!!

دیگه فهمیدم چرا وقتی رادیو موسیقی فورکلر پخش می کنه خُلقم تنگ میشه...نا خود آگاه صداشو کم میکنم یا خاموش می کنم...

دیگه فهمیدم چرا وقتی لیک با لهجه خودشون پای تلفن با اونا حرف میزنه دلم می خواد ازش فاصله بگیرم..!!!

شدم یه آدمی که از همه آدمایی که با لهجه یا  به یه زبون دیگه حرف میزنن می ترسه!!!

 

پ.ن:هی تو دلتون نگین بابا تو چقدر خاک برسری...یا بابا جان قال قضیه رو بکن خلاص...

روز اولی که شروع به نوشتن کردم خیلی برام سخت بود...ولی بعدش که دیدم می تونم با نوشتن خودمو و همه آنچه رخ می ده رو به قضاوت بذارم برام اثر بخش بود...گاهی نوشتن ترسهاو نگرانی ها می تونه اثر درمانی داشته باشه...

برای هر تصمیم مهمی باید زمان لازمش برسه...من در شرایطی که اونا نیستن یا حرفشون نیست با لیک زندگی آرومو کم تنشی دارم...

البته اینم بگم که معمولا یا خودشون هستن یا حرفشون

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:36  توسط ماریا  |