اوایل وقتی می رفت اونجا وقتی می رسید و زنگ می زد که رسیده من بهش می گفتم گوشی رو بده به مامانت و کلی با مادرش احوال پرسی میکردم ...ولی وقتی تا آخرین روزی که اونجا بود و هر چند بار هم که زنگ می زد و با من حرف می زد اصلا حال مامان وبابای منو نمی پرسید خیلی ناراحت می شدم...
اوایل وقتی می رفت اونجا وقتی تو اون مکالمه اول با مامانش می دیدم که مامانش خیلی خیلی خوشحاله که من با پسرش نرفتم و با خنده و با صدای بلند داره می گه خدا رو شکر که لیک اومده و چشممون رو روشن کرده...خیلی ناراحت می شدم...
اوایل وقتی می رفت اونجا و من برای اینکه مکالمه های تلفنی آزار دهنده اش نتونه اینهمه اذیتم کنه اصلا بهش زنگ نمی زدم...یه جوری هم مشاوره بهم گفته بود کاری بهش نداشته باش بذار اونجا راحت باشه...ولی اینکه خودداری می کردم و بهش زنگ نمی زدم خیلی اذیتم می کرد.
(یعنی راستش چون خیلی کوتاه و جدی و خیلی عصبی باهام حرف می زد انگار مکالمه مون ناقص می موند از نظر من...بعد انگار یه ایمپالسی منو تحریک می کرد برم بهش زنگ بزنم با این تصور که مکالمه بهتری خواهیم داشت ولی دوباره همه چیز از قبل هم خراب تر می شد)
اوایل وقتی می رفت اونجا و یه کم با خودش پول می برد و می گفت من اونجا خرجی ندارم و لی بعدش می فهمیدم هرچی کارت اعتباری داشته با خودش برده ...خیلی ناراحت می شدم
***
اینبار به مناسبت تعطیلات ۲۲ بهمن از سه شنبه تا جمعه رفت اونجا...
وقتی رسید بهم زنگ زد ...و من مثل همیشه گفتم گوشی رو بده به مامانت و با مادرش خیلی کوتاه حرف زدم...و پیشاپیش بهش گفتم:چشمتون روشن پسرتون به سلامت رسید...ولی بعدش یه بغض کهنه اومد تو گلوم و وقتی گوشی رو گذاشتم برای اینکه دخترم نفهمه رفتم تو حموم و کلی گریه کردم...اما همین یکبار و تموم شد.
ووقتی تا روز آخر اصلا حال مامانم اینا رو که منو و دخترم تو این ۴ روز خونه شون بودیم نپرسید بازم خیلی ناراحت شدم .
وقتی موقع رفتن ۲۵ هزارتومن برداشت و گفت من خرجی ندارم و وقتی رفت دیدم کیف اصلیشو برده که تمام کارتهای اعتباری توشه اصلا ناراحت نشدم...تو دلم گفتم هرچقدر هم خرج نکنه برای اونا می ارزه به این که من نرم اونجا!!!
اینبار من بهش زنگ می زدم ...اونم زنگ می زد ...کوتاه هم حرف می زدیم و خیلی جدی!!!ولی من اذیت نشدم...
اینبار همش فکر کردم چه خوب شد که من ۴ روز با خیال راحت پیش مامانم اینا بودم...تو این مدت همش خدا رو شکر کردم که هنوز پدر و مادرم کنار من هستن و من می تونم روی ماهشون رو ببینم...
ببخشید نتونستم بیام بهتون سر بزنم...
خیلی حرفا برای گفتن دارم ..اما حس نوشتنم هنوز بر نگشته...
خیلی زود بر می گردم...
پنج هفته گذشته خیلی هفته های سختی بود...
از دو هفته قبل از عیدغدیر شروع شد...روزها و شبهای خیلی بدی رو سپری کردم...
بعد از يه دعواي اساسي دوباره رفتم پیش مشاور...
مشاور گفت:بايد ليك حتما بياد...و خيلي حرفاي ديگه زد...
چند روز بعدش مادر و خواهرش اومدن خونه ما...اومده بودن تهران چون پسرته تغاريشون كه پارسال جشن عروسيش بود صاحب بچه شده بود...كمتر ازيه روز رفتن خونه مادر خانومش و يكي دو روز هم خونه ما موندن...
به اين ترتيب رفتن ما به ديار اونا منتفي شد...
پ.ن:سارینا جون آدرست رو گم کردم...برام حتما آدرس وبتو بذار...ممنون
نمی دونم ...شاید به خاطر رو دربایستی با خانوادش ...از اینکه نمی خواست اونا چیزیی بدونن یه جوری خودش رو بعد از اون مشاجره كذايي جمع کرد...
اونا که رفتن انگار منو از زیر آوار در آوردن...یکهفته تب کردم...
خیلی حالم بد بود...
تمام قرصهای ضد اضطرابی که خورده بود انگار یهو تو بدنم عمل کرد...انگار یهو جای همه اون شبهایی که نخوابیده بودم باید می خوابیدم...
یک روز که اصلا نتونستم از جام بلند شم...تمام مدت زیر پتو بودم...
مامانم با اون حالش اومد دخترمو نگه داشت...
بعد از مریضی من ...دخترم به شدت سرما خورد...و تب و...
و تمام انرژی بدنی و عاطفی ما متوجه اون شد...
چند روز بعدش گفت:مي خوام براي عاشورا تاسوعا برم اونجا...
وقتی به من گفت بریم داشتم پس میوفتادم...
بهش با آرومی گفتم:هوا خیلی سرده...من هنوز حال خوبي ندارم..سختمه بیام...خودت برو...اینجوری راحتتر هم هستی...
اصلا خوشش نیومد از حرف من...
ولی دو سه رو زمونده بود به تعطیلات فهمید امتحاناتشون جابجا شده ....هیچی هم درس نخونده...و بعد از تعطیلات اولین امتحانش رو باید بده...به همین دلیل نرفت...!!!
الان خوبم...
همه چیز عادی شده...!!!