تبليغاتX
حرفهاي خودماني
چند روز پیش وقتی بعد ار نماز صبح خوابیدم...خواب دیدم با لیک رفتیم کانادا !!! و اونجا کلی هوا سرد بود و...کلی  ماجرا ها داشتیم...بعد اونجا لیک بهم گفت:می خواد بره شهرشون...منم داشتم شاخ در میاوردم که ای بابا از این ور دنیا چطور می خوای بری شهرتون؟؟؟!!!

خلاصه تو یه صحنه دیدم که با لیک نشستیم تو خونه شون(خونه مادرش اینا)و حسابی با هم دعوامون شده...منم خون خونمو داره می خوره...

اونقدر تو خواب حرص خوردم که با یه معده درد بیدار شدم...

دیشب لیک بهم گفت:اگه موافق باشی برای عید غدیر یا عید قربان بریم شهرمون...!!!

دلم  می خواست خوابمو براش تعریف کنم...می دونستم دعوا می شه...

دلم می خواست بهش بگم نمیام...

فقط می دونم که اصلا آمادگی رفتنو ندارم...و نه جرات گفتن اینکه بهش بگم من نمیام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:26  توسط ماریا  | 

امروز اومدم تا حرف اون دوستی رو که با سه نقطه "..."برام کامنت می ذاره رو گوش کنم...!!!

می خوام از دیروز بنویسم ...جمعه ای که خیلی توش آرامش داشتم...

دیروز صبح من باید جایی می رفتم...لیک هم از قبل می دونست...

صبح ساعت ۷:۳۰ رفتم...ساعت ۱۱ بود که برگشتم...

دیدم لیک خونه رو جارو کرده...کلی لباس اتو کرده...به دخترم صبحانه داده...

وقتی رسیدم خودش در حال دوش گرفتن بود...

از اونجایی که مراسم اولین سالگرد عموی مامانم بود و از دوهفته پیش بهمون کارت داده بودن و لیک هم موافقتشو برای اومدن اعلام کرده بود ...منم تا رسیدم سریع بارونیمو در آوردمو شروع کردم به کار تا زودتر آماده شیم ...چون مراسم ناهار بود...

سریع دخترمو هم آماده کردمو فرستادمش تو حموم...دیگه لیک اومد بیرون...منم کلی ازش تشکر کردم...دخترمو حمام کردم...و لباساشو پوشوندم...و موهاشو سشوار کشیدم...و یه لباس خوشگلم تنش کردم...

بعدش هم خودم آماده شدم...

رفتیم تالار آمیتیس تو سعادت آباد...خلی مجلل و باشکوه مراسم رو برگذار کردن...همه چیز عالی بود...

مامانمو بعد از ۸ روز تو اون مراسم دیدم...

موقع خداحافظی خیلی دلم می خواست برم خونه مامانم اینا ...خیلی دلم می خواست بیشتر باهم باشیم...ولی چیزی به لیک نگفتم...می دونستم این خواهش ممکنه حال خوب و آرامشمونو بهم بزنه...

رفتیم خونه...هم دخترم و هم من خیلی دلمون می خواست بریم پیش مامانم...ولی رفتیم خونه...

وقتی رسیدیم ...لیک اومد لباساشو عوض کرد و رفت تا ماشینو که حسابی بهم ریخته بود ببره کارواش...

وقتی برگشت سوسیس  خریده بود و چند تا نون باگت...

گفت:ماریا برامون سوسیس سیب زمینی درست کن!(این تعجب برای اینه که لیک اصلا سوسیس و کالباس نمی خوره)...

منم درست کردم...دخترمم خیلی ذوق کرد...

لیک هم یه کار طولانی با کامپیوتر داشت که تمام مدت عصر نشست پاش...

ساعت ۱۰ شب هم همه مون رفتیم خوابیدیم!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:38  توسط ماریا  | 

همچنان ساکتم...

ساکت...

سکوت فعلا برای شرایطی که توشم ویتامینش بیشتره!!!

تو سکوت خودم را مشاهده می کنم...گذشته ام را و کودکم را...و مادرم را که چقدر زود پیر شد...که چقدر زود جای من و مادرم عوض شد...چه زود او کودک ۷ ساله ای شد که حتی برای دکتر رفتن ...دارو خوردن...به کمک من نیاز دارد...برای هر کاری به یاری من نیاز دارد...

و چه زود من تنها شدم...

و در این تنهایی باید مراقب کودکم باشم...مراقب مادرم باشم...مراقب پدرم باشم..مراقب زندگیم باشم...مراقب همسرم باشم...مراقب خواهر داغدارم باشم...مراقب دل خسته ام باشم...

********************

پ.ن:نهال جون ممنونم ازت...نمی دونم چی بگم...مثل همیشه کامنتت اشکمو در آورد...

هیواجون سلام ...خیلی خوشحالم کردی یه خبری از خودت دادی...بازم بیا پیشم...منتظرتم بی صبرانه...

 رها جون مهربون... به زودي يه پست در پاسخ به نمي دونم هاي تو مي نويسم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:23  توسط ماریا  | 

امروز با آژانس اومدم سر کار...دخترم هم باهام بود...سرشو گذاشته بود روی پام و چشماشو بسته بود...

آروم بودم خیلی آروم تر از این روزهای طوفانی که پشت سر گذاشتم...فکر کردم من چقدر خسته ام...چقدر تو این چند سال عوض شدم...

من همون ماریایی ام که مباحث فلسفی رو می بلعید...من همون ماریایی ام که حرکت جوهری ملاصدرا رو طوری به بحث گذاشت که استاد فلسفه تخصصی کم آورد...؟!!!

من همونی ام که از فرط شوق حتی یه جلسه از کلاسهای فصوص الحکم دکتر یثربی رو(حتی تو برف )از دست ندادم...؟!!!

من همونی ام که آبان سال ۸۴ یه سلسله مقالات رو با عنوان "نور از دیدگاه قران و فلسفه و عرفان و فیزیک"تو روزنامه همشهری چاپ کردم...؟!!!

من همونی ام که خدای محی الدین عربی رو با گوشتو پوستم باور داشتم...؟!

آره خوب شاید به استخونم نرسیده بوده این باور!!!که این حرفا رو زدم به خدا...!!!

به کجا دارم می رم...؟

چه عروجی گرفتم تو این چند سال...؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:47  توسط ماریا  | 

دستم رو گذاشتم رو صورت نرم دخترم...چشمام خیره مونده به درختهای توی خیابون که داریم از کنارشون رد می شیم...یه بغض گنده تو گلوم دارم...و یه دمل چرکی از همه ۷ سال زندگی با کسی که نمی دونم چرا با هاش شروع کردم!

دارم فکر می کنم به بودن...نبودن...

به دخترم...به اینهمه لطافت...چه من کنارش باشم و چه نباشم...اشکام سرازیر میشه رو صورتم...

یه آن خدا رو صدا کردم...با فریاد ...با عصبانیت...تو دلم...

خدایا:چی می خوای از ما...؟؟؟چیکار باید بکنیم...اومدیم تو این دنیا چی کارمون داری؟

اینهمه نخواستن ...و نتوانستن...وگریستن ...!!!

اومدیم رنج ببریم تا قوی بودنو یاد بگیریم...تا بمیریم؟!!!

امدیم کودکی رو تجربه کنیم...نوجوانی بال بال بزنیم...و دنبال خودمون و هویتمون بچرخیم ...بی عدالتی های اجتماعی...و تحقیر ها پوستمونو بکنه؟؟؟

بعد ظاهرا بزرگ شیم و زوج بشیم و حتی یکی دیگه رو به اسم بچه گرفتار اینهمه علامت سوال بکنیم و ...شاهد رنج بردن همه وابستگی هامون باشیم و زجه بزنیم و صدات کنیم...تو هم مارو نگاه کنی!!!شاید مصلحت باشه جواب بدی؟!شاید مصلحت باشه جواب ندی!

چون باید رشد کنیم...و قوی بشیم!!!به همه اون چیزهایی که بهمون نشون دادی نباید وابسته بشیم....باید با همه اون سنگایی که به پامون بستی نباید وزین بشیم!!!باید پر بزنیم...!!!

بریم کجا...!!!زیر خاک...

چرا؟

...نباید بپرسیم؟نباید حرف بزنیم...!

آره لال بودن خیلی خوبه...بنده های لال رو بیشتر دوست داری...

خدایا ازت می ترسم...

اگه حرفی نمی زنم چون می ترسم...از غضب کردن ...از اینکه ناراحت بشی ...

اگه من ناراحت بشم چی؟تو برات فرقی میکنه؟

چرا وقتی به یه آدم بی شعور که وایستاده  جلوی من و تو صورتم که از اشک خیسه نگاه می کنه و من بهش میگم :واگذارت می کنم به خدا ....................         یه نگاهی میکنه و می گه:خدا اگه وجود داره بگو هر کاری می خواد بکنه؟؟؟!!!

خدایا تو مهربونی! ؟ تو اشکای چهار بانده منو می بینی رو صورتم؟به خاطر کدوم گناه غیر قابل بخشش باید زجه بزنم و توبه کنم تا مصلحتت شکل بگیره؟

خدایا این حرفا رو می شنوی؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 7:49  توسط ماریا  |