هفته دوم ماه رمضون یه کم دل درد داشت یه چند روزی صبر کردم دیدم نه هنوز ادامه داره... منم چون خاطره بدی از این مشکل داشتم کوتاه نیومدمو به دکترش زنگ زدم...اولش گفت چیزی نیست...ولی وقتی دید من اصرار دارم برای اینکه حتما اسکن بشه قبول کرد...دیگه تا وقت اسکن بگیریمو جوابش بیاد من به خدا رسیدم...بالاخره آخرین روزهای ماه رمضون جوابشو دادن...وقتی برادرم از پشت تلفن تو خیابون جوابشو به سختی (آخه اون طفلی مهندسی عمران خونده و سر از اصطلاحات پزشکی در نمیاره)برام می خوند تمام دستام یخ کرده بود...همینطور گوله گوله اشکام می ریخت...به برادرم سپردم چیزی تو خونه نگه تا خودم با دکتر صحبت کنم...
شب با یکی از دوستام که پزشکه صحبت کردم...اونم نگران شد...ووجود چند تا لنف بزرگ شده و کلسیفیه شده تو ناحیه مدیاستن اتفاق تازه ای بود...
خلاصه دکتر که جوابو دید گفت من این ریپورت رو قبول ندارم ...تصاویر پاکه پاکه...
یه نامه نوشت برای یه دکتر رادیولوژیست دیگه ...و قرار شد تصاویر ستی اسکن مامانمو اون دکتر هم ببینه و نظرشو بگه...
وخدا رو شکر نظر اون دکتر هم این بود که این ریپورت خطاهایی داره...و فعلا مامانم شیمی درمانی لازم نداره...فقط روزی ۳ تا تاموکسیفن استفاده می کنه...!!!(که کلی عوارض ریز و درشت داره)
تو اون روزها من خیلی کلافه بودم...اشکم بند نمیومد...احساس می کردم اگه روزی مامانم نباشه من چطوری تو این دنیا نفش بکشم...خیلی احساس بدی داشتم...به همه چیز که نگاه می کردم یاد بچگیام...یاد مامانم...یاد همه خاطرات میوفتادم ...بغضی داشتم به اندازه یه پرتقال تو گلوم...نه پایین می رفت...نه تموم میشد...
خیلی قول ها به خودم و خدا دادم...وکلی برای سلامتی مامانم نذر کردم...
و خدا رو شکر که اون کابوس فعلا تموم شد...
الحمدلله هنوز همه چیز آرومه...
لیک بالاخره امسال فوق لیسانس قبول شد...شاید یک علتش همین باشه...چون یه کم سرگرمه...
از همون سال اول ازدواجمون شروع کرد درس خوندن برای فوق...ولی قبول نمی شد...شاید چون فارغ التحصیل از دانشگاه شریف بود دلش می خواست حتما همون جا قبول شه...دو سال اول هم فقط شریف زد...ولی نشد...۳-۴ سال هم دانشگاههای دیگه زد و بالاخره امسال اصلا تغییر رشته داد...و دانشگاه آزاد قبول شد...
تو تمام مدتی که من بارداربودم ...۹ ماه ویار شدید داشتم...بچه شیر دادم...مادر و پدرم مریض بودن ...او همچنان مشغول درس خوندن بود...و به هدفش فکر کرد...البته بچه داشتن پیشنهاد و اصرار اون بود...و من کلا به دلیل احساس گناهی که داشتم و دارم و فکر می کنم که گناه داره آدم به خاطر دل خودش یکی دیگه رو بیاره تو این دنیای عجیب و غریبی که خود خالقش میگه:"...من انسان رو در رنج آفریدم...لقد خلقنا الانسان فی کبد..."!!!مخالف بودم...
فکر می کردم و می کنم که چه کاریه...من خودم رو نمی تونم از درد و رنج و غصه هایی که رو دلم سنگینی می کنه خلاص کنم... چطوری پاسخ گوی یه انسان دیگه باشم...
البته بحث در این باره زیاده و موافقین و مخالفین زیادی داره...من نمی خوام بگم که خودم یا دختر ۳ ساله ام یا هر کس دیگه ای لحظه های شاد رو تو زندگی تجربه نمی کنه...ولی کلا مبارزه با مشکلات ریز و درشت زندگی و غصه خوردن برای همه نتوانستنها ...و نخواستنهامون بار سنگینی رو رو دل همه مون می ذاره ...
به هرحال من الان احساس می کنم قبولی اون تو دانشگاه یه جور شادی براش ایجاد کرده...
قبل از رفتن همش میگفت:ماریا از اینکه می خوام دوباره بشینم پشت میز و نیمکت خیلی خوشحالم...
و همین شرایط (شادی و حس خوب شروع دوباره برای لیک)باعث شده آرامش ماه رمضون برای ما همچنان مستدام بمونه...
دلم می خواد با یه عالمه انگیزه و انرژی... کلی تغییر ایجاد کنم...در خودم...و در خودم...و نه هیچ کس دیگری...
دلم می خواد دوباره مادرم رو سالم و سرحال ببینم...
دلم می خواد یه اتفاقی بیوفته در دنیای کوچیک دورو برم که آرامشم رو همواره داشته باشم...(آخ که چه ماهیه این ماه رمضون... ۷ ساله که من توش آرامش دارم...اونم از نوع عالی...)
دلم می خواد بتونم مادر توانمند و قابلی باشم...
پ.ن:اینجا رو درست کردم ...چون یه جورایی به غمنامه ای که بتونم به دیگران نشونش بدم احتیاج داشتم...منو ببخشید اگر غمگینتون می کنم...