تبليغاتX
حرفهاي خودماني
دیروز سالگرد ازدواجمون بود...

نزدیکیای ظهر لیک پیشنهاد کرد که بیا فیلم عروسیمونو ببینیم... از اونجاییکه من عروسی خیلی مختصری تو تهران خونه مامانم اینا گرفتم(گفته بودم که یه عروسی هم تو ولایت لیک گرفته بودیم...)و به خاطر اینکه آقای داماد تازه یه خونه ۵۰ متری خریده بود و حسابی افتاده بود به قسط و قرض همه چیز در ساده ترین شکل و ارزانترین حالت طی شد...و فیلم بردار و عکاس هم همینطور...بعدش هم تا سه سال بعد از ازدواج به دلیل همین شرایط مالی نامناسب فیلم مون به صورت فیلم مادر مونده بودو... بالاخره بعد از سه سال که یه کم وضعمون بهتر شد همت کردیم دادیمش کلیپ درست کردنو ...یه کم آهنگ روش گذاشتن...

خلاصه اصلا دیدن نداره...

ولی دیروز وقتی لیک گفت چیزی نگفتم و همراه شدم...دخترم اولین بار بود که فیلم مارو می دید و کلی از اینکه ممامانش عروس شده تعجب کرده بودو تو فیلم دنبال خودش می گشت...

تمام مدتی که فیلم رو دیدم کلی بغض تو گلوم مونده بود و آخرای فیلم های های گریه کردم...البته اصلا لیک نپرسید چی شده یا چرا گریه می کنی؟

قرار بود شب به همین مناسبت بریم بیرون ...قبل از رفتن در حالیکه خودش... من ...و دخترم  لباس پوشیده بودیمو می خواستیم بریم نمی دونم چرا لیک یهو رفت سراغ تلفن...

(از اونجاییکه خیلی وقتا روحیه و رفتارش بعد از تلفن با مامانش اینا عوض میشه)وقتی دیدم داره شماره شهرستانو میگیره دلم پر شد از اضطراب...گفتم:الان زنگ می زنه و همه چیز خراب میشه...

آخه یکی نبود بهش بگه مگه مریضی...چرا حالا...چرا از صبح زنگ نزدی؟کار خاصی نداشت ها...فقط می خواست احوالپرسی کنه! ولی من دل تو دلم نبود...تجربه شو داشتم ...:(

اتفاقا زنگ زد...چند بار دیدم به مادرش با لهجه گفت که:سرما خوردی؟!...چرا صدات گرفته؟!

(نمی دونم گریه کرده بود ...نمی دونم سرما خورده بود...نمی دونم می خواست فیلم در بیاره؟؟؟نمی دونم ...)

خلاصه چند دقیقه با خواهر مجردش و چند دقیقه با مادرش حرف زد و با یه حالت کلافه گوشی رو گذاشتو با یه حالت کلافه تر گفت:بریم!!!

تمام مدت هم تو رستوران با یه لبخند کش داری روبروی من نشسته بود و سعی می کرد خوشحال باشه...یعنی جوری نباشه که من ازش بپرسم چی شده؟چرا یهو اینطوری شدی؟

البته من اصلا به روی خودم نیاوردم حرفی هم نزدم...

اینا که کارشونه تو هر شرایطی حالمو بگیرن...نمی دونم چرا برای من عادی نمی شه...؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:20  توسط ماریا  | 

چند روز پیش که دیدم رها یه پست گذاشته راجع به دلخوشی ها خیلی خوشم اومد...

امروز منم خواستم از دلخوشی هام بنویسم:

*هر روز که از خواب بیدار می شم دلم خوشه که پدر و مادرم هنوز هستن و منو تنها نذاشتن...و خدا رو با تمام وجود برای این موضوع شاکرم...

*هر شب دلم خوشه که دخترم رو در آغوش می گیرم وگرمای بدنشو احساس می  کنم...موهاشو بو می کنم و اونقدر صورتشو می بوسم تا خوابش ببره...

*هر نیمه شب که بیدار می شم دلم خوشه که دخترم تو تختش خوابیده و من می تونم برم موهاشو نوازش کنم و دست کوچیکشو ببوسم و... آروم بگیرم و... برم بخوابم...

*دلم خوشه که هر هفته یا هر دو هفته یکبار یه کتاب رو تموم می کنم...

*دلم خوشه که گاهی به آدمای نیازمند کمک می کنم تا به نیازهای خودم جواب داده باشم...

*دلم خوشه که هنوز امید دارم به آینده ...و هنوز نا امیدی نتونسته با تمام وجود تخریبم کنه...

*دلم خوشه که چند تا دوست خوب دارم که بهشون افتخار می کنم...

*دلم خوشه که هنوز می تونم خدا رو در همین نزدیکی احساس کنم...گاهی ازش دور می شم ...گاهی بهش نزدیکم...ولی دلم خوشه که بهترین و زیباترین و لطیف ترین احساس ها رو بهش دارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:12  توسط ماریا  | 

خیلی ممنون از کامنت های خوب و پربارتون...

خیلی دوست داشتم کنارم بودین و تک تک به نقطه نظراتتون پاسخ می دادم...

این پست رو برای همین گذاشتم...

بهانه عزیزم برام نوشته بود:

«...ميدونم كه اين مواقع براي رفتن يا نرفتن كلي مشغله داري، يعني اگر نري يه جور، اگر بري ده جور ، مثل همين عروسي كه رفتي و متاسفانه با اينهمه اشك و دلخوري تموم شد. واقعا بعضي از ما پس كي ميخوايم واقع بينانه تر و منطقي تر به مسائل اطرافمون نگاه كنيم، كي ميخوايم موقعيت و توقعات همسرمون و درك كنيم، واقعا كي؟؟!!! »

بهانه جان واقعا من تجربه شو دارم ...لیک یه من میره و صد من برمی گرده...اونا هم خیلی خیلی خوشحال میشن اگه من نرم...فقط جلوی لیک فیلم در میارن که جلوی مردم چی بگیم...اگه پرسیدن عروس تون کجاست؟چطور همه جا می تونه بره...و از این جور حرفا...که معمولا بعدا که لیک میاد تهران بهانه گیریهاش شروع میشه و هی حرفای اونا رو چپ و راست می کوبه تو فرق سر من!!!...

سارینا جان نوشته بود:

«...ولی یه چیزی رو بهت خواهرانه میگم چون تقریبا همچین موردی رو البته نه با این شدت تو خونه خودمون هم داریم.اینکه نذار به خاطر اونا زندگی تو از هم بپاشه حتی اگه شده باهاشون قطع ارتباط کنی.مامان منم با خونواده ی پدریم مشکل داره البته بابام خیلی پشتشه ولی مامانم اصلا میگه اسمشون نیاد اصلا نبینمشون وخب این امکان نداره چون اونا به بچه شون بدی نمی کنن واگرم بکنن اون به دل نمی گیره و طبیعیه که ازشون نمی بره اما عروس قضیه ش فرق می کنه...»

سارینا جان من کاملا مامانت رو درک میکنم...امیدوارم تو هرگز چنین مشکلاتی رو تجربه نکنی...تنها نکته ای که باعث موفقیت مامانت شده اینه که  پدرت رفتارهای اشتباه دیگران (بخصوص خانوادش)رو تایید نمی کنه...همین...

نازی مهربون نوشته بود:

«...ماریا اگه تحمل تا حالا جواب نداده چرا سعی نمی کنی رفتارشو بهش بفهمونی
یه بار امتحان کردی مث خودش حرصشو دربیاری؟اگه لیک (ببخشید نمی خوام بهش توهین کنم اما کلمه مناسب تر پیدا نمی کنم) درک و شعورشو داره وقتی باهاش مث خودش برخورد کنی زشتی رفتارشو می فهمه...»

نازی جون من تجربه کردم...لیک خیلی شدیدتر عمل میکنه ...یعنی وضع بدتر میشه...خیلی غد و سرسخت تر از اونه که فکر کنی...اگه حوصله کنم یه چند تا چشمه شو برات می گم تا باورت بشه...

البته من قبول دارم ضعیف عمل کردم...تو این هفت سال اصلا اعتماد به نفس لازم رو نداشتم ...داشته هامو ندیدم و نداشته های اونو چشم پوشی کردم ...تو خانواده ای که همشون تو روستا بزرگ شدن...............هیچ وقت دوست نداشته و ندارم که کسی رو به خاطر نداشته هاش تحقیر کنم...اصلا به زبون بیارم...کسانی که منو از نزدیک میشناشن می دونن...ولی اون همه چیزهای واقعی و بسیار شاخص و برجسته در من رو به صراحت اعلام می کنه که نمی خواد ببینه!!!

یه بار تازه ازدواج کرده بودیم رفته بودیم اونجا ...تلویزیون یه برنامه اقتصادی داشت...که کارشناسش شوهر دختر داییم بود که دکترای اقتصاد داره و تو دانشگاه تهران هیئت علمیه و دوره کامل تحصیلاتش رو هم در فرانسه گذرونده...یهو تا لیک چشمش به این آقای دکتر افتاد گفت:اِ اِ...آقای دکتر بوقیان!!!

من:همینطور هاج و واج نگاش کردم...یهو یه بغضی اومد تو گلوم ...احساس کردم این آدم چقدر حقیره...چطور می تونه یه آدم به این باشخصیتی که به حسن خلق همه جا شهرت داره و بسیار هم متواضعه اینطور تحقیر کنه...اصلا لیک برای چی اونو جلوی من تحقیر کرد...نه من حرفی زدم که بدو بیا فامیل مونو ببین یا به تلویزیون گوش کن...نه ازاون جلوی لیک تعریف و تمجید کرده بودم...و نه هیچ چیز دیگری...ولی اون به خودش اجازه داده بود بی مقدمه اینطوری حرف بزنه...من اون موقع چیزی نگفتم ..ولی بعدها تو دعواهامون بهش گفتم...اگه یکی از قوم و خویش لیک تو یه دهات دور یه چاه آب داشته باشه هزار بار راجع بهش برام حرف می زنه...نمی دونم اگه می رفتن فرانسه دکترا می گرفتن چی می گفت برام!!!

هیوای عزیز نوشته بود:

«وای عزیزم...نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده ولی می تونم تصور کنم که چی کشیدی....کاش دیگه نری اونجا!!!نمی دونم می شه یا نه ولی دیگه نرو!!!چرا باید جایی بری که آزار می بینی!!! بگذار خودش بره!این رندگی ما هم که شده 2 روز خوشی 3 روز نا خوشی ... دوباره همین سیکل معیوب از اول تکرار می شه و من چاره ای براش ندارم...لا اقل الان که دیگه اونجا نیستی بهشون فکر نکن...»

هیوا جان من خیلی وقتا باهاش نرفتم ولی روزهای سختی رو تجربه کردم...وقتی باهاش نمی رم اولش خیلی خیلی خوشحالم ...کنار مامانم اینا هستم...تو دلم می گم بهش زنگ هم نمی زنم اونم چند روز راحت کنار مادرش باشه...ولی باهر زنگی که می زنه پوستم کنده میشه...بدترین مکالمه تلفنیمون همون موقع ها بوده...!!!وقتی هم که میاد تا یکهفته آخرت یزید میشه زندگی من!

نهال دوشت داشتنی نوشته بود:

«اینا درست نمیشند ماریا! تو به خودت رحم کن! مثلا هیچ جوری نمیشد عروسی نری؟؟؟ مگه تو عزادار نبودی؟؟؟؟؟؟؟؟ بهانه داشتی که نری! ماریا! من دوست ندارم هیچ زندگی و رابطه ای به هم بریزه! اصلا!

فقط اینو دیگه به یقین بهم ثابت شده که تو رابطه ای که در اون شخص به خودش و اعصاب و روح و روان و آرامشش احترام نگذاره و براش ارزش قایل نباشه،قطعا بازنده است! حالا دیر یا زود!
ماریا! تو برای این رابطه زحمت کشیدی! مادر شدی! حق داری! نگذار یه عده آدم مشکل دار این رابطه رو بهم بریزند!
اقتدار داشته باش و عنان زندگی ات رو در دست بگیر!

آخه این یعنی چی که تو با این که عزادار بودی پاشدی رفتی عروسی که اونا هم این طوری کنن! اگه نمیرفتی آخرش این بود که شوهرت رو پر کنند! اونوقت فقط خودتون با هم مشکل پیدا میکردید! نه جلو اونا اون کارا رو بکنه که تو این جوری بشی!

ماریا جونم! دوست دوست داشتنی من! عزیز دل شکسته ام! یه کم سیاست! یه کم اقتدار! خواهش میکنم! دختر تو آیینه تمام قد توئه! نگذار این سیستم رفتاری تو بر زندگی آینده اون هم تاثیر بگذاره!...»

خیلی خیلی باحرفات موافقم...

اینکه لیک درست نمیشه مثل روز برام روشنه...

من به لیک تا چهار روز مونده نگفتم باهاش میرم...روزای آخر گفت ماریا بالاخره چکار می کنی...گفتم من خیلی راحتترم که نیام ...هم عزاداریم و هم پدر و مادرم بیمار و تنها هستن و هم مرخصی گرفتن برام سخته...لیک گفت من مجبورت نمی کنم بیای ولی دلم م یخواد بچه ام فامیلمو ببینه ...بالاخره این حقه منه که بچه من هر چند ماه یکبار بیاد و با خانواده من معاشرت کنه...این حق رو که به من میدی...منم گفتم البته این حق توه ...(ولی من هرگز نمی تونستم دختر سه ساله ام رو تنها با پدرش بفرستم!!!)و این شد برسر دو راهی من!!!

من قبول دارم ...کاش مقتدر تر بتونم عمل کنم...امروز دوستم که اومده بود دیدنم می گفت:دختر تو با خودت چه کردی...صدات که در نمیاد...سرفه های عصبی شدید می کنی...چشمات از بس گریه کردی باز نمی شه...:((

می گفت:اونا که عوض نمی شن تو باید خودتو عوض کنی...خودتو و نگاه تو و عملکردتو...

 

من این حرف رو  قبول دارم...ولی اونقدر بی جونو خسته هستم که نمی دونم برای کار کردن رو خودم باید از کجا شروع کنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:41  توسط ماریا  | 

می تونم بگم افتضاح بود...

قبل از رفتن که حسابی یه دو ساعتی گریه کردم...اصلا نمی دونم چرا من وقتی عصبانی می شم و زورم بهش نمی رسهو غد بازی های تهوع آورشو می بینم گریه می کنم!!!

اونجا هم که تا دلتون بخواد خون خوردم...جوری که دم اومدن یه دعوای اساسی کردیم...کلا وقتی اونا رو می بینه یه آدم دیگه میشه...داد میزنه!!!(کلا کم پیش میاد داد بزنه!!!)منم برای اینکه افتضاح تر از این نشه دائم بهش میگفتم :یواش تر...چرا دو نفر آدمو می بینه قلدر میشی!!!خلاصه باچشمو چال اشکی  ازشون خدا حافظی کردم ...اونا هم یه لبخند خوشحالی و شادمانی تحویل من دادن که زشت ترین و خبیثانه ترین لبخند ی بود که تو زندگیم دیده بودم...

از اونجا که تا نزدیکیای تهران یه نفس ولی بی صدا گریه کردم(۶ ساعت)...عینک آفتابی زده بودم و لی چهار بانده از چشمام اشک می ریخت...تا اینور صورتمو پاک می کردم نوبت طرف دیگه می رسید...برادر کوچیک لیک هم تو ماشین ما بود واصلا به رو ی خودش نمیاورد و سعی می کرد دخترمو تو ماشین سرگرم کنه...

الان چشمام باز نمیشه...

دخترم می خواست باباشو خفه کنه از عصبانیت...تو خونه دائم بهش میگفت تو مامانمو غمگین کردی...:(((

هرچی سعی می کنم انرژی مثبت بفرستم درست نمیشه....

ازشون بیزارم...

اسمشون که میاد زندگیم از این رو به اون رو میشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 8:34  توسط ماریا  |