تبليغاتX
حرفهاي خودماني
یه وقتایی فکر می کنم چطور کارای عجیب و غریب این جماعت قوم شوهر رو بنویسم ...در حالیکه همش به نظرم تف سربالاست...یه جورایی اینکه آدم اینهمه بی تربیتی یه مشت آدم رو ببینه و اعصابش بهم بریزه بعد بیاد برای بقیه بگه چقدر بهش بی احترامی کردن...خوب خیلی بده دیگه... 

این ش و ه ر خواهر من که بیش از ۴ ماه بود بیمار بود و منم صدام در نیومد حتی به لیک گفته بودم اصلا به کسی نگه...نه توقعی داشتم کسی بیاد بیمارستان عیادت...نه حتی یه زنگ بزنن...

یعنی راستش چون مامان من الان دو ساله که بیماره و حسابی هم تو دوره هایی از بیماریش من خیلی اذیت شدم و لی اونا با و جودی که می دونستن ...اونقدر با بی تفاوتی و بی توجهی از این مسئله گذشتن و از هر ۳-۴ بار مکالمه یک بار اونم خیلی آزار دهنده حال و احوال مامانم رو پرسیدن...(به این شکل...:مادرت پدرت خوبن ؟! )

خلاصه من هر بار دلم پر از خون می شد که اینهمه منو مادر وخواهر و پدر و برادرم اشک و آه و دکتر و...خلاصه ۱۸ جلسه شیمی درمانی و بستری شدن تو بیمارستانو تزریق خون و...هزار غصه دیگه برای مامانم پوست همه مونو کنده بود...اونوقت اونا نه تنها به مامانم زنگ نمی زدن ...حال اونو اونجوری از من می پرسیدن...

منم هی تو دلم می ریختم...یه بارم به مشاورم گفتم که حتی لیک هم حال مامانم رو نمی پرسه...مشاورم هم گفت:باید حتما ازش بخوای تا اینکارو بکنه...باید بهش بگی پاشو یه زنگ به مامانم بزن و حالشو بپرس...(اونجا بود که فهمیدم خیلی آدم بدبخت و بی عرضه ای بوده و هستم)...

در مورد این مرحوم دیگه اصلا دلم نمی خواست کسی بدونه تا برام جای گله و شکایتی بمونه...جوری که وقتی خبر فوتش رو شنیدن شوکه شوده بودن...و همش می گفتن اونکه جوون بود...سلامت بود...همیشه چهرش خندون بود...مگه اصلا مریض بود...!!!

حتی عید که رفتیم ولایت لیک...تازه دو روز بود که که اون مرحوم از بیمارستان مرخص شده بود و حالش هم اصلا خوب نبود و خواهرم هم خیلی به من نیاز داشت...ولی تمام مدتی که اونجا بودیم من تلفنی با خواهرم در تماس بودم با موبایلم و اصلا اونا نفهمیدن بر من چه می گذره...

حالا از همه جالبتر عملکرد اونا تو این ماجراست...

روز دوم بعد از فوت اون مرحوم مادر لیک زنگ زده...و با من حرف زده...و تسلیت گفته...و اینا...

و این خانوم(مامان لیک)۸ روز بعد از فوت... به مادر و پدرم زنگ زده...و تسلیت گفته!!!

خواهر مجرد لیک که با مامانش زندگی می کنه و هفته دو بار زنگ می زنه خونه ما و تمام گزارش شهر و روستاشونو به لیک می ده(تا زایمان گاو مش غلام حسین خان علی رو بهش میگه و لیک هم با تعجب هی حرفاشو دنبال می کنه!!!)...حتی یه بار هم نگفته گوشی رو بده به ماریا تا  بهش تسلیت بگم...!!!و هنوز ه که هنوزه با من حرفی نزده!!!

برادر بزرگ لیک بعد از هفتم اون مرحوم زنگ زده و تسلیت گفته...!!!

و جالبتر برادر دومی لیک...که راجع بهش می خوام حسابی بنویسم...دو شب پیش زنگ زدن!!!

اونوقت وقتی پدر بزرگ خانوم همین برادر دومی که ۱۰۵ سالش بودو مرده بود ...لیک هر شب زنگ می زد تا پیداشون کنه و بالاخره شب سوم بهشون زنگ زده... و بعد از کلی سخنرانی برای برادر و خانومش که خیلی ناراحتیم و....کلی ناراحت شدیم و...آورده هراسون گوشی رو گذاشته کنار گوش من که تو هم تسلیت بگو به اونا...

منم:خوب باشه...مگه من گفتم چی حالا!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:41  توسط ماریا  | 

متاسفانه علی رغم همه تلاشها و دعا ها و نذر و نیاز ها شوهر خواهر جوان من که از بهمن ماه متوجه شده بودیم دچار س ر ط ا ن معده شده ...در روز پنج شنبه ۱۳ تیر ماه به رحمت خدا رفت...و خواهر جوان من و سه دخترش را تنها گذاشت...

واقعا مرد شریف و نازنینی بود...همه مون حتی دختر کوچک من واقعا دوستش داشتیم...دخترم هنوز حرف زدن یاد نگرفته بود ...هنوز تازه راه رفتنو تمرین می کرد ولی هروقت اونو می دید خودشو عاشقانه تو بغلش می انداخت...

مرد مهربان و بی نهایت صبور و شریفی بود...

سالها بود که طبقه بالای مامانم اینا رو خریده بودن و اونجا زندگی می کردن...اون عین پروانه دور پدر و مادر من می گشت...و من همیشه در حیرت اینهمه محبت بی شائبه و خالصانه اش به پدر ومادرم بودم...

و ما همه مون سخت به خاطر این فراغ غمگینیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:24  توسط ماریا  | 

اونا هنوز تهرانن...

سال اول ازدواجمون لیک تنها و تنها فردی بود از خانوادهو قوم و خویششون که تهران اومده بود...به خاطر همین هم وقتی میومدن تمام مدت خونه ۵۰ متری ما اطراق می کردن...و پوست منو می کندن...خوشبختانه الان یه ۲-۳ سالیه که خواهر بزرگ لیک اومده تهران ...برادر کوچکش هم که اینجا زن گرفت...دو سه تا از نوه ها هم اینجا ازدواج کردنو تو کرج ساکن شدن...همین باعث شده وقتی میان جاهای زیادی برای رفتن داشته باشن...اونروزی لیک میگه اونا مهمونیاشونو تو تهران رفتن ...حالا می خوان برن کرج...یه چند روزی هم کرج هستن...خودش میگه:نمی دونم اینا خسته نمیشن!!!من اگه دو روز برم جایی ...روز سوم خستم...حوصله ام سر میره...

البته منم همینطورم...نمی تونم بیشتر از دو روز جایی بمونم...نمی دونم اینا دنبال چی هستن ...از این خونه به اون خونه...؟؟؟!!!

تو کامنتهای پست قبل بهشت عزیز ازم خواسته که به مناسبت سالگرد وبلاگم یه جمع بندی داشته باشم...

من به این موضوع خیلی فکر کردم...ولی جمع بندی خاصی به ذهنم نرسید...

جز اینکه من تو این محیط مجازی تونستم یه کم از خفگی نجات پیدا کنم...هرچند خیلی وقتا از بیان خیلی اتفاقات خودداری کردم...و نتونستم خیلی از ماجرهایی که نوشتن...خوندن و یاد آوریش عذابم میداد رو بگم و نهایتا  خودسانسوری کردم...

از همه مهمتر چند تا دوست خوب پیدا کردم...مثل   هیوا دوست خوبی که هربار با بوسه انتهای کامنتش اشک رو به چشمام  میاره... رهای عزیزکه حسابی سعی در آرام کردن و کمک کردن داره اینو به راحتی از کانتهای مفصل وصمیمیش میشه فهمید...و منم همیشه چشمم دنبال کامنتشه... همدل عزیزکه با خوندن وبش کلی روحیه می گیرم و خوشحال میشم...زهرا جون که با اون مشهد رفتن ودعا کردنش منو حسابی شرمنده خودش کرد ... میترای مهربون...و خلاصه کلی دوست دیگه...

با وبلاگهای خوبی آشنا شدم...مثل یه مرد امیدوار

با یه مادر شوهر جوان و نگران و دنیا دیده و سردو گرم چشیده به نام بهشت آشنا شدم...و ممنونشم که سعی کرد احساس لیک یا مادرشو برام باز کنه...

وخلاصه ممنون از قلبهای نگران شما که سختیهای رابطه ام رو شنوایید و همراه... 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:36  توسط ماریا  | 

اونا چهار شنبه به دعوت لیک لبیک نگفتن و اینا

روز پنج شنبه قرار بود بریم خونه مامان من مراسم روز مادر ...(بماند که مامانم چهار شنبه ظهر زنگ زده بود به محل کار لیک و اونو برای شام پنج شنبه دعوت کرده بود...که این کار مامانم حسابی منو بهم میریزه چون هیچ وقت مادر لیک همچین زحمتی به خودش نداد...برای هیچ مناسبتی)

من چون می دونستم مامانم ضد آفتابش تموم شده...رفتم ۱۶۰۰۰تومن دادم و یه ضد آفتاب روک براش خریدمو کادو کردمو بردیم...

روز جمعه صبح از خواب بیدار شدیم لیک میگه:ماریا ...مامانم اینا امشب خونه محمودن بیا ماهم یه کادو بخریم بریم اونجا هم کادوشو بدیم ...هم یه سر بهشون بزنیم...

من:باشه بریم...

خوب اول بریم یه چیزی بخریم...

لیک:آخه چی بخریم...

من:من نمی دونم...هر چی دوست داری...ببین عزیز من ...من برای روز مادر رفتم یه کرم خریدم و دادم به مامانم و تمام...نه تو رو دغ دادم ...نه از تو نظر خواهی کردم...نه نظرت رو زیز سوال بردم...نه هیچ چیز دیگری...ولی تو به خاطر یه کادو پوست مو کندی...میگم پارچه بخر...میگی عید بردم...میگم یه کریستا کوچیک بگیر که بتونه تو ساکش بذاره و ببره...می گی من نمی تونم برم یه قندون ۵۰۰۰ تومنی بخرم(آونقدر از این حرفش کفرم در اومده بود...آخه هر جور بخواد حرف منو تعبیر می کنه...کریستال چه ربطی به قندون داره)می گم پول بده ...می گی نمی شه...

لیک:ماریا موافقی یه ربع سکه بدم...اداره شما که برای روز زن یه ربع بهتون داده...به منم روز مرد می دن...یکیشو بدیم به مادرم...راه دوری نمی ره...

من(داشتم از عصبانیت منفجر میشدم.......تو این ۷ سال نه به من نه به لیک یه بار هم کادو نداده...فقط اون دوسال اول عید که من کلی هم کادو می زدم زیر بغلم و می رفتم اونجا ۵۰۰۰ تومن می ذاشت تو بشقاب!!!و می ذاشت جلوم........اونوقت من یه عناوین مختلف از اینو اون و از خود لیک می شنیدم برای عروسی فلانی ۵۰۰۰۰ تومن داده ...برای خونه فلانی ۷۰۰۰۰ تومن داده...دلم می خواست لیک رو به خاطر این حرف خفه کنم...)

لیک:چرا چیزی نمی گی...اگه راضی نباشی نمی دم...

من:نه راضی هستم بده...

لیک:بیا بریم پارچه بگیریم...

رفتیم فلکه اول صادقیه ۲۰۰۰۰تومن یه قواره چادرنمازی گرفتیم و اومدیم...

لیک هم ساعت ۱۱ به محمود زنگ زد جواب نداد...بعد موبایل خواهرشو گرفت ...فهمید اونا خونه مادر زن محمودن!!!بهشون گفت ما شب بیایم ...گفتن ما احتمالا همچنان شب هم همین جاییم!!!

خلاصه فعلا نرفتیم ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:14  توسط ماریا  | 

هفته پیش(از تلفناشون) فهمیدم که خانواده لیک قصد اومدن به تهران رو دارن...

سه شنبه گفت فردا بعد از ظهر میرسن...

چهارشنبه رفت دنبالشون ترمینال جنوب...

تا جمعه بعد از شام رفتن خونه برادر لیک...

فعلا هنوز تهرانن...

خوشبختانه اینبار چون کوتاه بودن به جز یه دعوای کوچولوی بی صدا (در حد چشم و ابرو)همه چیز به خیر گذشت...

دیروز به لیک گفتم برای روز مادر می خواین چه کار کنین؟(قبلش خیلی با خودم کلنجار رفتم که چطور بگم حرفی توش نباشه...تو دلم گفتم امسال اولین سالیه که مادر لیک دقیقا در روز مادر اینجاست اگه بروی خودم نیارم بعدا میگه مادر اینجا بود تو یه کلمه نگفتی کاری بکنیم...)

لیک:نمی دونم برنامه ای ندارم...

من:می خوای به محمود زنگ بزن(برادر لیک)ببین می خواد چه کار کنه...

لیک:باشه می پرسم...

عصر وقتی اومد گفتم چه خبر؟

گفت:با محمود حرف زدم گفته بهش پول می دم...

من:خوب تو هم همین کار رو بکن...

لیک(با عصبانیت):من که نمی تونم به برادر از خودم ۱۰ سال کوچکتر نگاه کنم ...

من:خوب هر کاری لازمه بکن...منم با برادرم ۱۱ سال فاصله سنی دارم ولی برای روز مادر کار مشترک می کنیم...یا معمولا از هم نظر خواهی می کنیم...

لیک:(سکوت)

من:می خوای بریم پارچه بخریم...

لیک:نه...برای عید بهش پارچه دادیم...

من(تو دلم):آره خوب یه پارچه خریدیم متری ۱۷ هزار تومن...

****************

امروز صبح تو ماشین میگه:ماریا موافقی چهار شنبه مامانم اینا رو دعوت کنم دوباره بیان خونمون ...بعد کادوشم همونجا بدیم...

من:بالاخره چی می خوای بدی؟

لیک:نمی دونم یا پول میدم مثل محمود...یا پارچه بریم بگیریم...

من:

(تو دلم:پس همه مشکل از همینجا بود که از جمعه تا حالاهی چشم و ابرو میاد ...یهین انگار به قدر کافی نموندن...انگار دلش یه دعوای اساسی می خواد)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:52  توسط ماریا  |