مقدمه اول
تو دانشگاه با یه استادی خیلی دوست شده بودمو...جوری شده بود که خیلی با منزل ما تماس میگرفتو در جریان زندگی هم بودیم...
ما اون موقع خونه مون دو طبقه بود و منو برادرم طبقه بالا بودیم...یه جورایی کاملا مستقل...و از اونجاییکه من معمولا به شدت مشغول درس و مطالعات جانبی بودم(تو هر سه رشته ای که درس خوندم خیلی پشتکار برای مطالعات جانبی داشتم)تلفن رو پدرم جواب می داد...بعد هم اگه کسی بود که با من کار داشت منو صدا می کرد تا تلفن بالا رو بردارم...
یه بار این استاد من (که اون موقع صاحب سه فرزند بود و همسرش هم دندانپزشک )به من گفت:ماریا من وقتی منزل شما زنگ می زنم خیلی لذت می برم از طرز خطاب کردن پدرت به مادرت...
من:چطور مگه؟
استاد:گاهی اوقات شده زنگ زدم و پدرت گوشی رو برداشته و نمی دونسته تو کجایی بعد مامانتو خطاب کرده ...و گفته: خانوم...ماریا کجاست؟..................پدرت همیشه مادرت رو تو خونه خانوم صدا می زنه...؟
من:آره خوب ...
مقدمه دوم:
کلا من تو خانه و خانواده و اقوامی بزرگ شدم که زن بهش احترام گذاشته میشه...جلوی پاش بلند میشن...موقع حرف زدن بهش نگاه می کنن...به اظهار نظرش توجه میشه...
پدر من همیشه تو کارهای خونه به مادرم کمک می کرد(تا قبل از اینکه عمل کمرش انجام بشه)...همیشه می اونو در حال ظرف شستن تو آشپزخونه و کمک به مامانم دیدمش(لا اقل تا آخر دوران دانشگاهم جز این ندیدم...تا اینکه کم کم نا توان شد...)
اما...........................
حالا رفتم تو یه خانواده ای که اختلاف زن با مرد یه پله نیست ...بلکه صدها پله بینشون اختلاف هست...
مرد تو این خانواده اگه حرف بزنه همه توجه م یکنن...بهش نگاه می کنن...ولی زن هرگز...(حالا خوشبختانه من خیلی کم حرفم...بخصوص وقتی باهاشون مواجه می شم گلوم میگیره...)برادر شوهرام یکی از یکی در این زمینه خنده دار تر عمل می کنن...اوایل خیلی بهم برمی خورد ولی حالا اصلا خودم هم نگاشون نمی کنم...حتی موقع سلام دادن یه ور دیگه رو نگاه می کنن...و یه جور توهین آمیز با آدم حرف می زنن که دلم می خواد بزنم توی سر خودم از ناراحتی...
مرد تو این خانواده تو خونه اصلا کار نمی کنه(البته خدایی وقتی منو لیک با هم هستیم لیک خیلی کمک می کنه)ولی وقتی می ریم اونجا اصلا...من بنا به احترام بعد از غذا خوردن بلند میشم و تو جمع کردن سفره کمک می کنم ...می رم تو آشپزخونه و هرکاری ازدستم بر بیاد می کنم...ولی خود لیک اونجا تکون نمی خوره...و قتی هم من از آشپزخونه بعد از کلی کار بیام تو اتاق نگاهم هم نمی کنه...هیچی...انگار باید اونهمه کار رو می کردم...وظیفه ام بوده...
مرد تو این خانواده اگه بخواد بره بیرون نباید به زنش بگه...سرشو می ندازه پایین و یه راست از در میره بیرون...نه میگه کجا رفته....نه میگه کی میاد...نه میگه با کی میره...تو هم نباید بپرسی...آبروش جلوی بقیه مردا می ره...!!!
مرد تو این خانواده زنشو جلوی همه به سختی حتی به اسم خودش صدا میزنه...یه جور آروم و یواش ...بی صدا...هیچکس نفهمه چه واژه ای از دهن اون در اومد بیرون...!!!
مرد تو این خانواده نباید جلوی مادر و خواهرش بره بشینه کنار زنش...و تمام مدت اگه یه ساعت ...یا اگه ۱۰ روز اونجاست باید بشینه کنارمادرش...جم نخوره...یا بشینه کنار مردهای دیگه قبیله...
نتیجه
من هیچ بحث تکراریی راجع به ع ر و س و م ا د ر ش و ه ر ندارم...
ما دو تا انسانیم که به حقوق هم باید احترام بذاریم...منم معقدم که دعوای بین ما به نفع همون مردیه که همه چیز برای اون و خواسته های اون رقم می خوره...
فضای پر تنش اونجا برای من عذاب آوره...بیمار میشم میرم...
ولی به خدا ۷ ساله که میرم...
اینبار هم هیچ تلاشی برای موندن یا نرفتن لیک نکردم...خدا می دونه که هزار برنامه داشتم اگه لیک رفت به کارام برسم...
تصمیم خودش بود...همونطور که وقتی حامله بودم و تو شرایط خیلی بحرانی منو بارها گذاشتو رفت ولایت...اونموقع هم تصمیم خودش بود...من هرگز به جاش تصمیم نگرفتم...
اینایی که گفتم همش پاسخی بود به بهشت عزیز (م ا د ر ش و ه ر آینده...)که مفصل برام کامنت گذاشته بود و ترسیده بود پسر نازنینش توسط یه عروس از خدا بی خبرازش جدا بشه...
من:ببین لیک...من فکر می کنم هم تو و هم اونا خیلی راحت ترین اگه من نیام...برو این چند روز پیش اوناو منم اینجا می مونم...
لیک: بدون ماشین برم...
من:نمی دونم...طبیعیه من اینجا با یه بچه تو این گرما بدون ماشین سختمه...ولی اگه دوست داری ماشینو ببر...
لیک:باشه... با اتوبوس می رم...
من:هرطور راحتی...
********************************
صبح چهار شنبه از لحظه ای که بیدار شد بدون سلام و علیک...گوشی تلفونو برداشتو هی زنگ زد...به ترمینال های مختلف...نمی دونم مشغول بود...نمی دونم الکی می گرفت...خلاصه ظاهرا هیچ جا اتوبوس نداشت...یا جای خالی نداشت...
یه کم بعد...من (با دلخوری)رفتم نزدیکش:سلام...صبح بخیر...
لیک:سلام
من:ماشینو ببر...خودتو اذیت نکن...
لیک:خیلی ممنون
(بعد هم یه بگو مگو کردیم...سر اینکه... بذار صبح بشه...از ساعت ۹ که بیدار شدی بدون سلام و بدون صبحانه خوردن شروع کردی تلفن زدن...الان یکساعته ما منتظر توایم...لیک هم گفت که من می خواستم تکلیفم همون اول صبح معلوم شه...!!!)
بعد هم یه زنگ به اونجا (ولایتشون)زد و ظاهرا از حرفاش فهمیدم( خیلی هم کسی منتظرش نبوده)و بعد از تلفن احساس کردم چه باری از رو ی دوشش انگار برداشته شد...ولی حرفی نزد...تا اینکه نزدیکای ظهر اعلام فرمودن :نمی رم!!!
ببخشید این پست طولانیه هر موقع حوصله داشتین بخونین![]()
نمی دونم چرا همش فکر می کنم اونطور که باید نتونستم شرایط رو ترسیم کنم...
ببینین من (بخصوص اون اوایل)از دیدن خیلی خیلی چیزها که بعدها فهمیدم اختلافات فرهنگی عامل اصلیشَُِّه...اذیت شدم...
حتی اولین بار که برای عقد برادر بزرگتر و خانوم اون ...مادر و خواهر کوچکش اومدن خونه ما و بعد از مراسم عقد محضری شام رو از بیرون آوردنو سر میز چیدن...یادمه وقتی غذا خوردنشونو دیدم... خیلی اذیت شدم...مدل حرف زدن و رفتارشون اذیتم می کرد...اما خود لیک خیلی مبادی آدابه...خیلی با کلاس غذا می خوره...خیلی تمیز و مرتبه...خیلی به بهداشتش اهمیت می ده...چهره متین و دوست داشتنیی داره و...
خوب تو این ۷ سال اونا هم خیلی تغییر کردن...حتی وسایل خونشون...مدل لباس پوشیدنشون...نحوه پذیرایی از مهمونشون و...عوض شده...منم یه جورایی به خیلی چیزا عادت کردم...ولی نقطه های دردناک زیادی دارم که توسط اونا همچنان فشرده می شه و دادم درمیاد...
من از سال اول ازدواج دارم می رم مشاوره...تو دوسال اول شاید خودم تنهایی ۱۰ بار مشاوره رفتم...۳ بار با لیک...پیش یه خانوم فوق لیسانس مشاوره در یک کلینیک در شهرک غرب...بعدش لیک گفت من دیگه هیچ مشاوره ای نمیام...تا اینکه دخترمون به دنیا اومد...چند ماهش بود که بازم مشاوره رفتن رو شروع کردم...البته فقط ۴ جلسه ...پیش یه آقای دکتر مشاوره تو ولنجک...اونجا رو هم نصفه نیمه رها کردیم...فقط یادمه بهم گفت:شما خیلی اختلاف فرهنگی دارین مثل دو تکه ابر با بارهای متفاوت...به خاطر همین دائم جرقه می زنین...
از شهریور ماه که منتظر یه دکتر بودم (دانشجوهاش گفته بودن از کانادا قراره برگرده)وقت گرفتم...اولین وقت رو اردیبهشت امسال داد!!!رفتم...خوب تو ۴۵ دقیقه چقدر می تونست اطلاعات از من بگیره...طبیعیه حالا حالا ها باید برم...برای ۴۵ دقیقه ۲۵ هزارتومن گرفت...
چهار شنبه برای بار دوم وقت داشتم که رفتم (یکساعت=۳۳ هزارتومن)
ولی لیک نیومد...قول داده دفعه بعد میاد...
خواستم بگم من خیلی تواین مدت سعی کردم نقطه های دردناک رابطه رو به مشاوره بگذارم ...شاید عملکرد اشتباه خودم رو بدونم!!!و ایضا لیک...
*************
برای این تعطیلات و هر تعطیلی دیگری معمولا می خوام برنامه ریزی کنم ولی به خدا به خدا به خدا اصلا دست من نیست...لیک خیلی خیلی انعطاف ناپذیز تر از این حرفاست...
اردیبهشت ماه وقتی خیلی اتفاقی (از طریق آبدارچی اداره مون)فهمیدم چند روز تو خرداد تعطیلی داریم به لیک گفتم:مثل اینکه تو خرداد چند روز تعطیلی داریم...بیا جور کنیم بریم شمال...اگه موافقی من ویلاهای اداره مون رو رزرو کنم...
لیک:مگه دیوونه شدیم ...این تعطیلی خیلی ناجوره...می مونیم تو جاده ها...همه جا بسته است...پدرمون در میاد...مگه عقلمون کمه خودمون اینهمه مصیبت درست کنیم برای خودمون...
من:
خوب یه روز دیر تر میریم...یه روز زود تر میایم...
لیک:(با نیشخند)...چه باهوش...یعنی این راه حل تو به نظر هیچ کس نمیاد...
من:سکوت...سکوت...سکوت...
حسابی بهم برخورد و تا مدتی حرف نزدم...
********************
دیروز عصر لیک با برادرش رفتن استخر...شب اومده میگه:ماریا این چند روز تعطیلی می خوای چه کار کنی...
من:چطور ؟
لیک:بیا بریم ...(ولایتشونو میگه)...
من:
(تو دلم:یعنی اینکه هیچ کس نمیاد)
لیک:نظرت چیه؟
من:تو که گفتی جاده ها وضعشون خیلی خرابه...این تعطیلیی نیست که آدم پاشه بره سفر!!!
لیک:من کی گفتم...!!!
من:انصاف داشته باش...هنوز از رفتار اون روزت غمگینم...
لیک:من راجع به جاده های شمال گفتم...
من:این مسیری که می خوای بری که بدتره...همش از مرقد امام و قم و ....اینا می گذره...
لیک:خوب یه روز دیر تر میریم...یه روز زود تر میایم...
من:
چه با هوش...یعنی هیچکس به ذهنش نمی رسه...
لیک:خلاصه فکراتو بکن...
من:( تو دلم: ۷ ساله که ...عین بز سرمو می ندازم پایین دنبال تو راه میوفتم...بعدشم اونکارارو باهم می کنن...به مشاورم چهارشنبه ای می گم:آقای دکتر تو ۷ سال اگه یه بار مادرش گوشی تلفنو می گرفت و به من می گفت دلمون تنگ شده...یا...کی پیش ما میاین؟ ...یا...چرا به ما سر نمی زنین؟...و ازاین جور حرفا...دلم نمی سوخت...آقای دکتر به نظر شما اینکه می گم کاش تو ۷ سال یه بار به من می گفت ...خواسته زیادیه؟
دکتر سرشو تکون داد و گفت:نه اصلا زیاد نیست...)
ببخشید دلم خیلی پر بود...
یه اضطرابی افتاده به جونم...و...
وتعطیلات نگران کننده ای که در پیشه ...
و منه ۳۶ ساله هنوز نتونستم با این مشکل بعد از ۷ سال کنار بیام...
همیشه از سال اول بعد از ازدواج که مجبور بودیم...توجه کنین!!!مجبور بودیم....
نه من می گفتم نریم...چون دلم نمی خواست دعوا مون بشه...از بس از دعوا فوبی داشتم...از بچه گی...و نه اون جرات داشت به اونا بگه نمیایم...و ما با هر تعطیلی ...ولو یه روزه ...با اتوبوس شب رو ۸ ساعت راه رو می رفتیم تا پوست من اونجا کنده بشه!!!...و اگه احیانا ما نمی رفتیم اونا میومدن ...تو اون آپارتمان ۵۰ متری ...یکهفته می موندن...می گفتن اگه زود بریم همه تو شهر وروستا بهمون میگن:چرا زود برگشتین؟...من نمی دونم چرا اینهمه مردم ما تو روستا یا بعضي شهرستانا بیکارن که آمار همه رو دارن!!!
مشكل اصلي اينه كه با حضور اوناچه مابريم چه اونا بيان رابطه ما بطور كل بهم ميخوره...ليك ميشه يه آدم ديگه كه اصلا نمي شناسمش...
اونا هم اصلا چيزي به نام ملاحظه نمي شناسن...صبحانه و نهار و عصرونه وشام يكي بهتر از ديگري بايد بذاري جلوشون...اين و سط هم كلي پذيرايي با هرچي در توان داري... اونوقت ...!!!تو مي ذاري و برميداريو پوستت كنده ميشه....روشونو مي كنن به ليك مي گن:دستت درد نكنه...
اگه باهاشون حرف بزنم نوع بي ادبيشون تو صحبت و اونهمه غروري كه از بالا به پايين نگاه مي كنن(كه اصلا نمي دونم چي رو مي خوان تحقير كنن)...(و كاش يه نگاه به خودشون مي كردن....تا ببينن اينهمه غرور براي چي دارن!!!...تحصيلات؟...موقعيت اجتماعي؟...ثروت؟...دين و ایمان؟...زيبايي؟...پيشنه و گذشته اي كه بخوان بهش افتخار كنن؟؟؟...!!!)
اگه با هاشون حرف نزنم و تو خودم باشم ليك بهم مي ريزه...همين جوري كه جولوي اونا پوست منو م يكنه...اگه حرف نزنم كه ديگه ...
دیگه هر تعطیلاتی برام شده كابوس...اونم از نوع بسیار آزاردهنده...اصلا دوست ندارم تقويمو ببينم ...ببينم تعطيلات كي و چند روزه ...