پدرم که باهاش ۴۱ سال اختلاف سنی دارم!و کلا آدم عصبی و تندی بود...و من تا می تونستم ازش فاصله می گرفتمو دوست نداشتم خیلی بهش نزدیک بشم...و کلا همه جیک جیکم با مامانم بود...یه جورایی مامانم همه مادر و هم پدرم بود...هر کاری داشتم ...هرچی می خواستم...هر مشکلی بود...البته اگه جایی می خواستم برم و یا شب دیر می خواستم برگردم بابام میومد دنبالمو یه جورایی طفلی نقش آژانس داشت برام...
برادرم که ۱۲ سال از من کوچکتره!و خیلی طول کشید تا بزرگ بشه و بتونیم باهم حرف دلمونو بزنیم...ولی کلا یه فاصله ای به پهنای همین ۱۲ سال بینمون هست و ...
الحمدوالله هیچ دوست پسر و رفیق مذکری هم تو این سالها نداشتم تا بدونم چه مزه ای داره و چه خاصیتی...و تنها ارتباط من با جنس مذکر نا محرم محدود بود به یک عدد پسر خاله که هم سن بودیم و فقط باهم بدمینتونی...تخته ای...والیبالی...بازی می کردیم...حرفامونم در حد درس و مدرسه بود...و چون من درسم خیلی بهتر بود...معمولا ریاضی و فیزیک وشیمی رو میومد پیش من تا باهاش کار کنم...
تو دانشگاه هم ما ۱۰۰ نفر ورودی اون سال (که ۷۵ نفر خانوم و ۲۵ نفر آقا بودیم )که دو قسمت شدیم...۵۰ نفر خانوم تو یه گروه...۵۰ نفر دوم هم که ۲۵ نفر خانوم و ۲۵ نفر آقا تو یه گروه ...ومن تو گروه ۵۰ نفر خانوم بودم!!!
با لیک که اصلا نمی تونم راحت باشم ...معمولا کار به دعوا ختم می شه...اگه حرف دلمو بفهمه یه جورایی معکوس عمل می کنه...و حتما حالمو می گیره...حالا یا همون موقع ...یا می زاره به موقعش...
سر کار هم خیلی منگولم...از اولش منگول بودم...یعنی سرم به کارم بود ...به شدت و فقط و فقط کاربسیار پر استرسی که داشتم برام مهم بود...نمی دونم خلاصه ذهنم از این دوستیابی خیلی دور بود...
والان هم با اینکه کارم کم استرس تر شده همینم...شنیدم آقایونه اداره ما به من می گن کبریت بی خطر!!!( یکی از خانومای نخاله اداره ما که با یه مردی تو یه واحد دیگه ارتباط برقرار کرده و بعد رابطه شون بهم خورده ...یه روز تو حرفاش بهم گفت...مردای اداره راجع به تو اینطوری می گن!!!)
گاهی می شنوم که یکی می گه شوهرم...یا دوست پسرم باهم درد دل کردیم ...با هم گریه کردیم...همینطور مات مات نگاهش می کنم...و تو دلم می گم خوش به حالت...چه حسیه...
(البته منو و لیک خیلی جاها با هم خندیدیم ...و لی هرگز باهم ...و به خاطر یه حس مشترک گریه نکردیم...بلکه بارها وبارها اون به گریه من فقط نگاه کرده ...)
اصلا من برام مثل یه رویا می مونه اگه بفهمم یه مردی حرفای دل یه زنو با تمام و جود بفهمه و هم حسی کنه...!!!
شما در این مورد تجربه دارین؟!!
الان نمیشه...نمی تونیم...و...از این حرف ها...
این که می گم نه اینکه می خوام حالا معامله ای ...کار مالیی...بذار بردار خاصی بکنم ها...در حد یه کار ساده هم جوابم همینه...
حتی اگه بگم الان دوچرخه دخترمو از انبار بیاریم بیرون تا اون کمی بازی کنه...جوابش همینه:الان چه وقتیه...باشه برای یه موقع دیگه...
حالا اگه اون وسط ۳۰ تا مرد منو تنها بذاره بره بیرون با برادرش سیگار بکشه وقت خوبیه...
...اصلا من نمی دونم این نه گفتن رو چه جوری از ذهن این پاک کنم...این مسئله خیلی جاها برام گرون تموم شده...
زیر بارون موندم...از سرما لرزیدم...تا اون به موقع به سر کارش برسه و من با دو ساعت تاخیر رسیدم ...یه کار کاملا مردونه رو به من سپرده و رفته سر کار که حالم اونجا داشت بهم می خورد...حالا من همه کارو به نحو عالی انجام دادم و یه پول مرده رو زنده کردم...بهش زنگ زدم می گم تا اینجاش که منو فرستادی جلو...بقیه اش دیگه کار من نیست...اگه تو نری می مونه برای هفته آینده...امروز آخرین فرصت برا ی این هفته است...می گه:نه ...الان که نمی شه...الان حتی اگه هم بشه...خدا و پیغمبر اینطور و اونطوری می شن و...هزار قصه خسته کننده دیگه...
اونقدر از لِف لِف و مانع درست کردن خسته میشم که...
و شما رو با این حرف ها خسته می کنم...نه؟
بگم عیدتون مبارک...بگم سال خوبی داشته باشین ...یا از این حرفا خسته شدین...
راستش خیلی وقته نوشتنم نمیاد...یعنی اینجا رو درست کرده بودم برای نوشتن حرف دلم..برای همه نخواستنها...نتوانستنها...گریستنها...و همه درد ها و رنجها و آرزو های بر باد رفته و ...
دلم می خواست حرفامو بزنم ...دلم می خواست از خفگی نجات پیدا کنم...
اما فهمیدم حرف زدنم شجاعت م یخواد...