تبليغاتX
حرفهاي خودماني

 

این پستی که دیروز گذاشته بودم حذفش کردم ...چون حتی خوندشم منو اذیت می کرد... 

بعضی از کامنت ها رو جواب دادم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط ماریا  | 

محققان علوم ارتباطات اخیرا در آخرین توصیه های خود اعلام کرده اند زنو شوهر ها اگر می خواهند سالم بمانند بهتر است به جای اینکه دلخوری ها وغم غصه هایشان را توی دلشان بریزند آن را بیان کنند...

مطالعات محققان دانشگاه میشیگان نشان داده است که بیان احساسات در کاهش استرس و حفظ سلامت افراد نقش مهمی دارد بطوری که همسرانی که به طور معمول عصبانیت ها و دلخوریهایشان را بیان نمی کردند ۵ برابر احتمال ابتلا به بیماریهای قلبی و فشار خون بیشتر است!!!

البته توانایی کنترل خشم نیز یکی از مهارتهایی است که برای سلامتی مورد نیاز است اما نکته در اینجاست که اگر شما خشم خود را در مواقع بحرانی بروز نمی دهید باید بتوانید موضوع را درون خودتان حل کنید نه اینکه کشمکش را از موقعیت خارجی و در تقابل با طرف مقابل به درون خود منتقل کنید و ادامه بار فرایند خشم و دعوا را فقط خود متحمل شوید...

این محققان توصیه می کنند اگر دلخوری از همسرتان دارید سعی کنید مهارت بیان آن را بیاموزید.

تحقیقاتی در دانشگاه کالیفرنیا نشان داده است که فعالیت قسمتی از مغز به نام «آمیگدال»که مسئول بروز هیجانها و عواطفی مثل ترس...اضطراب و خشم است بعد از بیان احساسات به طور قابل ملاحظه ای کم می شود و همزمان بخش «پره فرونتال»که در قسمت کورتکس مغز مسئولیت قضاوت و تمرکز و رفتارهای عاقلانه را بر عهده دارد با این روش فعال می شود!!!

بنابراین عاقلانه است احساساتمان را به روشی درست بیان کنیم:)))

پ.ن:این مطلب رو اینجا خوندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 14:38  توسط ماریا  | 

نمی دونم تقصیر از اونجاست که از ۶ سالگی تا ۲۸ سالگی یه نفس درس خوندم (گاهی هم چند تا چند تا هندونه بلند کردم) یا ازدواج کردن منو اینهمه سست و بی انگیزه کرد...یا بچه دار شدن...یا شایدم اینکه واقعا دست تنها دارم بچه بزرگ میکنم...انگار تو یه شهر دیگه یا یه کشور دیگه هستم...چون مادرمبه شدت بیماره و خواهرم که به شدت درگیر...روی هیچ کس نمی تونم حساب کنم...خانواده لیک هم که شهرستان هستند...اگه هم نبودند مادرش ناتوان تر این بود که بتونه کاری بکنه...

ولی هرچی هست اونقدر بی انگیزه شدم که از خودم در تعجبم...همه وقت و انرژيم براي كار و بچه داري تموم ميشه...هيچ جوني براي خودم نمي مونه... 

ليك بسيار باانگيزه به ادامه تحصيلش فكر ميكنه و بسياري از كارهايي كه براي من مثل يه رويا شده...

اولش كه باهم آشنا شده بوديم ليك غرق كار تو يه شهر كوچيك بود و من بسيار فعال...يه ترم مونده بود تا دومين كارشناسيم رو بگيرم و دو ترم مونده بود تا  يه دوره پزشكي رو به اتمام برسونم...زبانم خيلي قوي بودو خيلي به روز مطالعه مي كردم...۸ سال بود يوگا كار ميكردم...با دوستام دوره وي پاسانا مي رفتم...

اماحالا وضع من خيلي خراب شده...هي زور ميزنم زبان رو فراموش نكنم و هي كتابام رو ورق ميزنم...ذهنم كند شده...حوصله ام كم شده...تا كتاب دستم مي گيرم خوابم مي گيره...تمام وقتم براي خونه و بچه مي گذره...چون مامانم مريضه نمي تونم بچه ام رو پيشش بزارم تا برم جايي...

حتي يه آرايشگاه كه م يخوام برم ازاداره مرخصي ساعتي ميگيرم و همون نزديك اداره كارم رو انجام ميدم...خدايي اصلا اها خريد نيستم...عهدي بوقي سالي اگه چيزي بخرم...اونم با بچه ..بكش و بيار وببر...خونه هيچ كس نمي رم...اصلا جور نمي شه...همش مي گم اگه دخترم بزرگتر شه همه چيز درست ميشه...باهاش مي رم خريد...باهاش ميرم كلاس...باهاش ميرم استخر...

نشستم به اميد فردا!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:12  توسط ماریا  |