تبليغاتX
حرفهاي خودماني
از اونجایی که کارپرداز اداره ما معمولا هفته ای دوبار برای خرید کتاب های در خواستی واحدهای مختلف اداره می ره انقلاب منم هر وقت کتاب بخوام به این آقا اسم و مشخصات کتاب رو می دم اون بنده خدا هم می گیره...چند روز پیش صبح تو ماشین داشتیم می رفتیم سرکار... لیک گفت:مهران قاسمی(که تازگی ها فوت کرده) یه کتابی ترجمه کرده به اسم «کیمیا خاتون دختر رومی»...اگه تونستی بگو کارپردازتون بگیره ...

من وقتی اومدم اداره اتفاقی کارپرداز رو تو پله ها دیدم و پرسیدم:آقای...شما این هفته کی می رین انقلاب ...یه کتاب می خواستم برام بگیرین...

اونم گفت:همین حالا دارم میرم بگو بگیرم برات...

نمی دونم چرا یهو آلزایمر گرفتم...اسم کتاب رو گفتم ولی یادم نمی یومد مهران فامیلیش چی بود...گفتم :ببخشید اگه اشمال نداره یه تلفن بزنم ...اسم مترجم یادم رفت...حالا هی زنگ می زنم به موبایل لیک (می دونستم هنوز به محل کارش نرسیده)...هی می گه در دسترس نمی باشد...آخر سر عذر خواهی کردم از کارپرداز و گفتم بعدا می گم بهتون...

ظهر لیک زنگ زد به من ...بهش گفتم صبح کجا بودی ...چرا خط نمی داد ...گفت:نمی دونم جایی نبودم...(حالا تازه یه هفته است گوشی جدید خریده نوکیا n۷۰)...تو حرفاش گفت عصر زودتر میام خونه...حداکثر ۶ خونه ام...

عصر که رفتم خونه یادم افتاد یه دارویی رو باید از داروخانه می گرفتم که یادم رفته...زنگ زدم یه لیک بگم سر راه بگیره همش می گفت:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!!

از اون طرف ساعت نزدیکای ۷ شده بود ولیک هنوز نیومده بود...بازم زنگ زدم دیدم می گه:ذستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!!!

خلاصه ۷:۱۵ لیک رسید...یه کم که گذشت بهش می گم:این موبایلت چه شه...من هر چی می گیرم می گه خاموش است...

با تعجب یه نگاهی به موبایل کرد و گفت نمی دونم اینکه روشنه!!!

من:آنتن داره

لیک:نه آنتن نداره...نمی دونم چه شه؟

من:یه بار روشن خاموشش کن شاید درست شه...

لیک هم این کارو کرد و و یه خرده هم باهاش کلنجار رفت و با موبایل من بهش زنگ زد و خلاصه درست شد...بعد تو این حین دخترم که می دیم ما همه حواسمون یه موبایل رفته هی پشت سرهم می گفت:موبایل می خوام...بده به من...

لیک هم موبایلشو داد دست اون ..اونم با یه حرکت ساده محکم کوبیدش زمین...

من:تو که می بینه این گوشی قاطی کرده ...خوب دست بچه نده اینطور تاپ و تاپ زمین بیوفته...

لیک(با عصبانیت داد زد):مگه من خرم ...خودم نمی دونم...و بعد رفت تو اتاق خواب...

من همینطور هاج و واج مونده بودم ...حوصله هیچ حرفی رو نداشتم...تلویزیون روشن بود...کانال ها رو عوض کردم دیدم کانال ۴ دکتر الهی قمشه ای داره حرف می زنه...منم از خدا خواسته نشستم رو مبل تا غرق حرفهای آسمونی اون بشم...

یهو دیدم صدای قهقهه لیک از تو اتاق میاد...یه کم بعددیدم لیک دخترمو بغل کرده داره میاد سمت مبلی که من نشستم...منم اصلا به روی خودم نیاوردم...دلم نمی خواست بهش نگاه کنم...

لیک اومد پیشم نشست و گفت:می دونی دخترت چی می گه؟

من:نه...

لیک:دخترت اومده می گه چرا داد زدی؟...چرا خودتو خر کردی؟...چرا مامانمو ناراحت کردی؟...من داشتم با مامانم زندگیمو می کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:42  توسط ماریا  | 

به سلامتی و میمنت با یه حرکت خارق العاده و خیلی اتفاقی دست لیک خورد به یه دکمه ای  و تمام عکسهای نامزدی و قبل از اون (هر اونچه در کارت حافظه دوربین بود )پاک شد......

نمی دونم شاید خیلی احساساتی با این قضیه بر خورد کردم ولی خیلی خیلی غمگین شدم...تا نیم ساعت نمی تونستم حرف بزنم ...عکسای زیادی تو نامزدی ننداخته بودم (یعنی اصلا دل و دماغی برام نذاشته بود)ولی همونا هم تک بود و هیچ کس عکسایی مثل من ننداخته بود...دو سه تا عکس هم که بی حجاب با مامانم وخواهرم انداخته بودم خیلی دوست داشتم ...چون لباسم یه مدل باز بود و من براش یه کت کوتاه دوخته بودم دو سه تا عکس هم بدون کت انداخته بودم که خیلی خوب شده بود...

وقتی همه کارت رو نمی دونم اصلا برای چی و به چه علتی فورمت کرد ...یه نگاهی به من  انداخت و گفت:اِ...متاسفم همه کارت فورمت شد!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:30  توسط ماریا  |