تبليغاتX
حرفهاي خودماني
از بعد از دوران مدرسه هر وقت می شنیدم جایی ...کسی داره می گه نمره ملاک درس خون بودن و قابلیت بالای تحصیلی داشتن نیست... حرصم می گرفت... 

نمی دونم شاید از بس تو مدرسه مون سخت گیر بودن و یا شاید از بس بین بچه ها رقابت بود و استرس داشتیم برای ۲۵ صدم... نمی تونستم بفهمم پس چه چیزی ملاکه...و هنوز هم معتقدم نمره ملاکه محک زدنه قابلیت تحصیلی فرده...در همه دنیا هم ملاک همینه...حالا اگه اینجا زد و بند هست و... خود مصحح زیر سواله و... هیچ نظارتی نیست و ...اصل قضیه فرقی نمی کنه...

این مقدمه رو داشته باشین...

چند روز پیش خیلی اتفاقی من و لیک کنار یه آقای جوانی قرار گرفته بودیم...یه آقای سیاه چهره و لاغر اندام...که تو کار پخش آجیل و خشکبار بود...هفته آینده قراره که ازدواج کنه...تمام کارهای قبل از عروسی هم انجام شده...داره دنبال خونه می گرده ...اطراف کرج...پول پیش حداکثر یه میلیون داره!!!

من:حالا خونه جور شده...؟؟؟

آقا:آره یه خونه تو شهر جدید هشتگرد دیدم...برای اجاره قبول کرده یه میلیون پول پیش بگیره...

من:کاش پول پیش رو بیشتر جور می کردی ...کارت راحتتر می شد...

آقا:نتونستم...ما ترک ها رسم های زیادی داریم...تا الان فقط ۸ میلیون طلا برا زنم خریدم...

من:

آقا:چند ماهه می خوایم عروسی بگیریم هی فوتی تو فامیل پیش اومد...هی عروسی عقب افتاد...این وسط هم به هر مناسبتی و عیدی من یه تکه طلا براش بردم ...هر بار کم کم یه میلیون تومن شد...

من:

آقا:سه میلیون شیر بها از من گرفتن...

من:

آقا:حالا برای عروسی ۸۰۰ نفر مهمون داریم ...کم کم ۱۰ میلیون خرجم میشه...تو خونه آقام اینا می گیریم عروسی رو...

من:(بعدشم داشتم از حرص منفجر می شدم...می خواستم پوست لیک رو بکنم......که خوش به حال این خانومایی که  اینهمه ارزش دارن و مردشون برای اونا حاضره اینهمه پول خرج کنه...)

نه اینکه به خوام بگم این رقم ها خیلی زیاده ها...برای شرایط اون آقا خیلی زیاد بود...

ونه اینکه بخوام بگم عروسی رو باید مفصل گرفت و...پر زرق و برق...و نه اینکه می خوام بگم باید از خیر عروسی گذشت...

من می گم این چیزا نوشون دهنده اینه که این مرد یا این آقا برای بدست آوردن این موهبت خدادادی...و این هدیه با ارزش (یعنی زنش)حاضره کلی خرج کنه...هدیه ای با ارزش براش بخره و ...

من یه سوال دارم:شما وقتی می رین برای کسی کادو می برین موقع خرید کادو هزینه ای که قراره براش در نظر بگیرین به شرایط اون آدم...شان و شئونش...شخصیت اجتماعیش و...خیلی چیزای دیگه بستگی داره...مگه نه؟؟؟

پس نوع و میزان هزینه ای که می کنین ملاک ارزشیه که برای اون آدم قائلین...

پس حالا منی که گفتم اصلا عروسی برام مهم نیست...سرویس طلا مهم نیست...الان پول تو دستت نیست و مقروضی و چون تازه برای خودت رفتی خونه خریدی نمی تونی برای من خرج کنی اشکال نداره...و همه هم از خدا خواسته هیچ زحمتی به خودشون نمی دن و هیچ خرجی نمی شه...در هیچ زمینه ای ...والان حاضر نیستی فیلم عروسی تو ببینی...راجع به آرایشگاه یا ماشین عروس با هیچ تازه عروسی بحث کنی...دو سال بعد عروسی می ری و سرویس نازک و نافرم عروسی تو می فروشی تا از دستش راحت شی!!!در واقع هیچ ارزشی نداشتی و...همه ملاکهای اجتماعی دارن می گن خودت با دستهای خودت شان و شخصیت اجتماعیت رو زیر سوال بردی...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 8:34  توسط ماریا  | 

خیلی دلم می خواد یه تحقیق میدانی و مبسوط بکنم راجع به زن ...

دوست دارم بدونم این موجود از چه جنسیه...داستان خلقتش چیه...اینهمه کتاب و شعر و دکلمه راجعش میگن برای خر کردنشه...یا هر چیز دیگه ...ولی خدایی می خوام بدونم این موجود فلسفه خلقتش و ماهیت وجودیش چیه...

از یه مرد کمتر می خوره(سهمش از خوراکیهای روی زمین خیلی کمه...چون اگه یه کم بیشتر بخوره حتما چاق میشه...)

از یه مرد کمتر می خوابه(بخصوص اگه بچه ای در میون باشه سهمش از خواب شبانه خیلی کمتره...)

از یه مرد بیشتر کار میکنه(چه کار بیرون از خونه داشته باشه و چه نداشته باشه کمتر از یه مرد برای خودش زمان می ذاره...معمولا تو خونه بیشتر از یه مرد خم و راست میشه و کار می کنه و می شوره و می پزه...و مردا بیشتر از یه زن وقتشون رو جلوی تلویزیون می گذرونن...)

از یه مرد بیشتر درد میکشه(دردهای ماهیانه پ ر ی و د...درد زایمان ...درد سزارین...پس دردهای دوران شیردهی...سردردهای میگرنی عصبی که ۹۰٪ مبلایانش خانم ها هستن...دردهای عصبیِ قلبی که طبق آمار بیش از ۷۵ درصد مراجعین به مراکز اورژانس رو بابت درهای قلبی خانم ها شامل میشن...)

خیلی بیشتر از یه مرد از نظر روحی بالا و پایین میشه(می رسه به جنون...می رسه به آخر خط...می رسه به تنفر...می خواد جدا بشه...اما با یه توجه و با یه ملایمت و با یه نگاه محبت آمیز دوباره همه چیزو می تونه از اول بسازه...می تونه دوباره عاشق بشه...می تونه دوباره همه نکات مثبت رو به خاطر بیاره ...یا نه حتی اگه به خاطر هم نیاورد به نکات منفی فکر نکنه...و باز هم عاشقانه و شاید کورکورانه ادامه بده...هر وقت هم ازش بپرسی میگه از اولش هم می دونستم!!!تقصیر خودمه!!!)

از یه مرد بیشتر از خودش و همه جوارحش کار می کشه(همزمان می تونه چند تا کار رو با هم انجام بده...به چند چیز مختلف فکر کنه...همزمان از دست و پا و زبانش برای انجام چند کار متفاوت استفاده کنه...همزمان هم گوش بده و هم حرف بزنه...)

از یه مرد بیشتر دارو مصرف می کنه(بیشتر مراجعین به اطبا و...حتی بیماران بیمارستانی رو زنان تشکیل می دن)

از یه مرد بیشتر غصه می خوره(دلشو اگه بشکافن توش یه عالمه خون جگرو حرفهای نگفته و دق های خورده  پیدا می کنن!!!)

اما...از یه مرد بیشتر عمر میکنه(در تمام دنیا متوسط عمر خانم ها حداقل ۱۰ سال بیشتر از آقایونه!!!)

جل الخاق عجب پوست کلفتی داریم وخبر نداریم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:46  توسط ماریا  | 

درست دقایقی بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم متوجه شدم که نهال منو به بازی سوتیها دعوت کرده...

از همون اوایل دوران راهنمایی خیلی به ورزش بدمینوتن علاقه نشون داده بودم جوری که هم تو مدرسه رشته ورزشیم بود هم تابستونا می رفتم سالن حجاب...یه دوسالی که رفتم عضو تیم شدم و قرار شد تو یه سری مسابقات کشوری شرکت کنیم...خوشبختانه تا مرحله نیمه نهایی خوب امتیاز آوردم و جزو همون چند نفر اول شدم...قرار شد محل برگزاری مسابقات نیمه نهایی و نهایی در سالن شهید شیرودی باشه(مستحضرید که اون سالن متعلق به آقایونه)...منم که خجالتی...کلی از دستشون عصبانی بودم که چرا باید بریم اونجا(فضای سالهای ۶۴-۶۵ ایران رو بخاطر دارین که ...)منم یه دختر ۱۴ ساله یه کوله پشتی رو دوشم که از توش راکت بدمینتونم بیرون زده بود...و کفش آدیداس و...خلاصه صبح روز مسابقه ازهمون دم در مشکل داشتم... اول از همه دم نگهبانی کلی کارت دیدنو سین جیم کردن...تا اجازه ورود دادن...بعد هم که وارد شدم هر آقایی که اونجا بود یا داشت تو محوطه رد میشد یه نگاهی می کرد که ......منم ازبس هول بودم نپرسیدم این سالنی که به مسابقات بانوان محترم اختصاص دادن کجاست...اون نگهبان سر به هوا هم نکرد خودش بگه...خلاصه من همین طور سر به زیر داشتم می رفتم جلو که یه آقاه که از همه جا بی خبر بود و از دیدن من شاخ در آورده بود اومد جلو و گفت:خانوم کجا؟!!!منم با مِن مِن براش توضیح دادم و اون یه کم فکر کرد و گفت:حتما تو همون سالن بدمینونه...و با دست اشاره کرد و گفت برید جلو...همین دیوار رو تا آخرش برید ...یه در کوچک هست ازهمون داخل شید..

منم بدو بدو تا آخر دیوار رو گرفتم و رفتم...ولی یه در نسبتا بزرگ دیدم ...با این وجود گفتم حتما همینه...و رفتم تو...چشمتون روز بد نبینه  ...کجا باشه خوبه...استخر روباز آقایون!!!

حالا بامزه رفتار من بود...آخه دیدم اینهمه مرد با انواع واقسام هیکل...کلاه های مختلف و رنگی...دماغگیر و عینک...یکی تو آب...یکی کنار استخرن ...دیدم دو سه تا از آقایون که لب استخربودن شروع کردن سوت زدن و می خواستن دوستان دیگه شونو که در حال شنا بودن خبر کنن ولی من به روی خودم نیاوردم و نمی دونم چرا اینهمه خنگ شده بودم....تازه تو دلم می گفتم چه بی مزه   ...و با تصور اینکه حتما بعد از استخر اون در کوچیکه رو می بینم به راهم ادامه دادم...یهو دیدم یه آقایی (که احتمالا نجات غریقی چیزی بود...چون شلوار گرمکن و تی شرت تنش بود)بدو بدو اومد جلوی منو گفت:خانوم کجا...؟؟؟!!!

منم مِن مِن کنان گفتم:  سالن بدمینتون می خوام برم...

اون بیچاره هم که گیج شده بود گفت:اشتباه اومدین...از همین دری که اومدین برین بیرون سمت چپتون یه در کوچیک هست از اونجا برید داخل...منم دیگه نفهمیدم چه جوری از اون جا اومدم بیرون و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:51  توسط ماریا  |