* من دختران و پسران زيادي را مي شناسم كه تمام هدفشان از طرح مسئله ي عشق رسيدن است. عجب جنجالي به پا مي كنند؛ اعتصاب غذا؛ تهديد به خودكشي؛ گريه؛ سكوت؛ فرياد و سرانجام رسيدن...
* عشق آنگاه كه به واژه اي بر روي كارت پستال، به نامه، به آواز تبديل شد و با بسته بندي مشابه به مشتريان تشنه عرضه شد، در هر بازاري مي شود آن را خريد و به معشوق هديه كرد و همين عشق را تحقير كرده است. توليد انبوه مدتهاست راه را بر نامكرر بودن عشق بسته است.
مشكل اما از همين لحظه آغاز مي شود. وقتي هدف اين قدر نزديك باشد گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد بعد از زماني كه برق آسا مي گذرد؛ ديگر نمي دانند چه بايد بكنند. با اولين شست و شوي پرده ها؛ لب پر شدن بشقابها؛ بوي كهنگي گرفتن جهيز مي مانند معطل. قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند. بي حرمتي فرزند كهنگي است. فرزند تكرار. اين را بايد مي دانستند كه رسيدن پله ي اول مناره اي است كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند. برنامه اي براي بعد از وصل؛ براي تداوم بخشيدن به وصل و از وصل ممكن و آسان تن به وصل دشوار و خطير روح رسيدن.
براي بي زماني عشق...
* اين عشق نيست كه نرم نرمك عقب مي نشيند. اين بيكارگي است كه پيوسته هجوم مي آورد. بيكارگي؛ تنبلي بي قيدي؛ خستگي؛ بهانه جويي؛ كهنگي؛ وقت كشي؛ وا دادگي ؛ نق زدن؛ به هم ريختن؛ بي اعتنا شدن؛ به شكل جبران ناپذير تخريب كردن و به صورتي خوف آور به عادت زيستن تسليم شدن.
پ.ن:این ها بخشی بود از کتاب عاشقانه آرام...نوشته نادر ابراهیمی
به جز یه مشکل تکراری و همیشگی ...همه چیز خیلی آروم تر و روانتر گذشت...
من هر چقدر سعی می کنم نسبت به خیلی چیزا نگاهم رو عوض کنم...تغییر کنم...و یا واکنش هام رو تجدید نظر کنم بازم میبینم مشکل همون مشکله و من همون ماریا و لیک هم همون لیک...
اونجا در حضور اونا ...در کنار اونا به شدت رابطه ما بهم می خوره...اوایل من خیلی واکنش نشون می دادم...یعنی بهم بر می خورد...لیک از چشمم می افتاد ...فکر می کردم چرا باید مرد زندگی من اینقدر از این آدما بترسه ...یا حساب ببره...یا هرچیز دیگه ای ...که نتونه به من نگاه کنه
...باهام راحت حرف بزنه
...تا می تونه ازم فاصله می گیره...باهام حرف نمی زنه...منو اونجا تنها می زاره و با برادرش میره بیرون ...
ترس اون تو وجود منم میومد...اگه ساعتها می رفت بیرون جرات نداشتم به موبایلش زنگ بزنم...می دونستم جلوی اونا(مثلا اگه برادرش کنارش باشه)به من جواب سر بالا می ده... و یه جوری حرف می زنه که اصلا چرا زنگ زدی...
اما الانا واکنش کمتری نشون می دم...اصلا حرف نمی زنم...سکوتم برای خودمم آزار دهندس...احساس گوسفند بودن بهم دست می ده................همه چیز رو می بینی...عذاب می کشی...ارزش اینهمه عذاب رو نداره اینو می دنی...ولی حرف نمی زنی...جنگ راه نمیندازی....خانومی می کنی...ولی هیچ کس نمی فهمه..............
یه وقتایی پیش خودم فکر می کردم آخه اون چرا باید اینطور کنه...مگه من عاشقش شده بودم و رفته بودم پاشنه در خونشونو در آورده بودم!!!؟؟؟...مگه من رو تو خیابون وسط کلی دوست و رفیق پیدا کرده!!!؟؟؟...مگه آرزوی خودشو خانوادش نبوده این وصلت صورت بگیره؟؟؟...پس این کارا چیه که می کنه...
....همیشه از بی تفاوتی و جنگ سرد تو رابطه وحشت داشتم....الانم خیلی به خودم فشار میارم بی تفاوت باشم ...با این کار از خودم دور میشم...ولی انگار اینطوری آسیب کمتری بهم می رسه...
این همون مشکل تکراری همیشگی بود که گفتم...
بقیه چیزا خوب بود و خداروشکر به خیر گذشت...
هفته پیش هفته خیلی خیلی سختی بود...خیلی فکر کردم..خیلی گریه کردم ...خیلی باهم حرف زدیم...خیلی از همه نظر تحلیل رفتم ...چند روز بعد از اون ماجرا ها یه تب و لرز شدید کردم ...بی سابقه ...انگار همه سلولهای دفاعی بدنم تو اون چند روز غصه خوری سوخت شده بود و از بین رفته بود...یک ساعت می لرزیدم...صبح وقتی از خواب بلند شدم تمام بدنم درد می کرد...از بس عضلاتم لرزیده بود جون حرکت نداشتم...انگار همه استخونام تو اون لرز لعنتی شکسته بود...
الان بهترم...
یه سفر دوروزه داریم می ریم ولایت لیک...خدا کنه بخیر بگذره![]()