تبليغاتX
حرفهاي خودماني
نمی دونم این بغض لعنتی چیه که تا می خوام حرف بزنم گلومو می گیره و خفم می کنه...

نمی دونم چرا حتی وقتی لیک سعی می کنه خیلی منطقی و آروم(بدون هیچ عصبانیتی) با من درباره خانوادش حرف بزنه هنوز ده دقیقه از حرف زدنش نگذشته گوله گوله اشکم می ریزه...

نمی دونم چرا همیشه در این رابطه که میایم حرف بزنیم بحثمون ساعتها طول می کشه ... ولی به هیچ نتیجه ای هم نمی رسه...

همیشه میوفتیم رو یه سیکل تکراری از مرور حرفها و خاطرات تکراری و آزار دهنده ای که دائم هم داره تکرار میشه...این مسئله رو به مشاورم هم گفتم که ما بحث های تکراری داریم...همیشه سر یه موضوع مشخص...

گاهی بهش می گم:الان اونا نشستن تو خونه شون و دارن راحت زندگیشونو میکنن فقط این ماییم که اینطوری داریم حال همو می گیریم!!!

یه کلاسی می رفتم که استادش خیلی نازنین بود...یه بار درباره تنفر گفت:تنفر یه نیرویی در عالمه که مثل زنجیر عمل می کنه...از هر کی متنفر باشی در واقع اونو با یه زنجیر محکم به خودت وصل کردی!!!و تو برای رهایی باید از تنفر رها شی...

دلم برای خودم می سوزه...کاش می تونستم ببخشمشون...از اینکه اینهمه در این زمینه ناتوانم خیلی ناراحتم...

یه بار حرف شد لیک گفت:بابا چشماتو ببند و دوباره باز کن و سعی کن از اول شروع کنی ...با یه نگاه تازه...

من بهش گفتم:خیلی وقتا به این مسئله فکر کردم...اما تا وقتی اونا چشماشونو رو من و زندگی من بستن و فقط به خودشون فکر میکنن!!!هر جوری هم که عمل کنم هیچ فرقی نمی کنه...این کارو بارها کردم ...دیگه جونم ترسیده...

مثل یه دستی میمونه که بارها از یه محل با چاقو بریده شده و هنوز جای زخمش هم خوب نشده اما بهت می گن:دستت رو بیار جلو... نترس...دیگه با چاقو نمی برِن...

ولی من چون بارها از همون نقطه زخم خوردم میگم دیگه باور ندارم ...بگو اونا چاقو رو بذارن زمین... تا دستمو بیارم جلو!!!...

حتی اگه یه تغییر کوچیک هم تو رفتارشون با من می دادن خیلی می تونست منو امیدوار کنه...خیلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:2  توسط ماریا  | 

بارها به خودم گفتم که دیگه بهش زنگ نمی زنم ها ولی به خرجم نرفته...

کلا من همیشه و همیشه از حرف زدن با لیک پای تلفن حالم خراب میشه...اگه اون پیش خانوادش باشه که دیگه فاجعس... اصلا حرف زدن بطور کامل از یادش میره ...همین حرف های خیلی خیلی عادی و روز مره...

اصولا من خودم یه آدم جدی هستم...و هیچ وقت هم از همون اولش حرفهای عشقولانه و خیلی احساسی پای تلفن نگفتم...ولی همیشه می مونم که چرا لیک پای تلفن یادش میره اونطرف خط یه آدمه که ممکنه بهش بر بخوره......

چه در محل کارش باشه ...چه تو تاکسی باشه ...چه هر جای دیگری اون حتما حتما حال منو می گیره...اگه پیش مامانش اینا باشه که اصلا ارتباط قطعه...انگار یکی سیمای ارتباطی بین ما رو قیچی کرده...

یادمه ۷ ماهم بود و لیک می خواست برای دیدن مامانش اینا بره ولایتشون...منم حال خوبی نداشتم ...کلا حامگی خیلی خیلی بد و سختی داشتم...وقتی اون رفت از فرداش تکونای بچه کم شده بودو منم ورمم خیلی شدید شده بود ...به دکترم زنگ زدم گفت:بیا بیمارستان...

عید بود (نمی دونم دوم یا سوم فروردین)با مامانم رفتیم بیمارستان آزمایش و سونو و...بعد از دو سه ساعت مرخصم کردن (چون رو تختهای اورژانس اذیت می شدم)...گفتند برو عصر دوباره بیا...

خلاصه تو این هاگیر واگیر که من حالم اصلا خوب نبود و عصر لیک بهم زنگ زد تا حالمو بپرسه ...وقتی فهمید دوباره دارم می رم بیمارستان گفت :ما الان داریم با مامانم اینا می ریم خونه برادرم شام اونجا هستیم ولی من شب دوباره بهت زنگ می زنم حالتو بپرسم ...

حدود ساعتهای ۱۱ شب بود که زنگ زده ...

لیک:سلام ...(مکث طولانی...گفتم پیش مامانش اینا نمی تونه حرف بزنه)...خوبی

من:سلام ...مرسی...خوش گذشت...

لیک:جای شما خالی...بهتری...

من:بدنیستم...

لیک:خوب کاری نداری...

من:نه

...و گوشی را گذاشت...در حالیکه هنوز گوشی در دستم بود

ومن بعدش تا صبح گریه کردم...جوری که خجالت می کشیدم صبح از اتاق بیام بیرون ...چون مامانم اینا نگران میشدن...

البته بعدها که ازش پرسیدم چرا اینجوری حرف زدی ..من که حالم اینهمه بد بود ...اگه حتی جلوی مامانت اینا یه کم حال منو می پرسیدی اتفاقی نمی افتاد...

لیک:من از دست تو عصبانی شدم...چون تو داشتی منو سین جیم می کردی...

من:ما اصلا حرفی نزدیم ...سوال و جوابی رد وبدل نشد...کدوم سین جیم...اگه از آدم بپرسن خوش گذشت؟یعنی سین جیم...

هر چند هنوزم یاد اون شرایط و اون مکالمه می افتم گریه ام می گیره و تا کار واجبی نباشه بهش زنگ نمی زنم...و لیک هم گاهی احساس می کنم خیلی داره به خودش فشار میاره که بهتر حرف بزنه ولی هنوزم که هنوزه مکالمه های ما برای من بسیار غم انگیزه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:29  توسط ماریا  |