«... گل به شکلی غریزی به طرف نور رشد میکنه . عمرش رو صرف این نگرانی نمیکنه که نکنه دیگران او رو با علف اشتباه بگیرند ، یا نکنه در گرفتن نور خورشید زیادهروی کنه . با فرزانگی و سادگی از غریزهی اولیهی گلبودنش پیروی میکنه ، تا به بالاترین سطح گلبودن برسه...»
تا قبل از ازدواج یه پنج سالی بود که پیش یه مربی خیلی خاص و به طور خصوصی یوگا کار می کردم...بعد از ازدواج هم یه مدت نرفتم...بعد هم دوباره به مدت یه سال رفتم و دیگه نرفتم(تقصیر خودم بود چون تنبلی کردم)...کلاس خیلی خیلی خوبی بود ...من خیلی چیزا ازش آموختم...نیمساعت تمرینات بدنی بود...نیم ساعت تعالیم عرفانی و نیم ساعت تمرینات تنفسی...
این عبارت رو جایی خوندم و منو یاد یکی از تعالیم اون کلاس انداخت...یادمه که استادمون می گفت کاش بتونیم از یه گل رشد و فرزانگی رو یاد بگیریم...
پ.ن:کاش بذارن مثل یه گل باقی بمونیم
...همونطور که مثل یه گل اومدیم و زندگی کردیم...
من در جوابش گفتم:همیشه فکر می کردم آدم اگه یاد بگیره بعد از ازدواج هر چی دید انگار ندیده(خودشو بزنه به کوری)...هر چی شنید وانمود کنه نشنیده(خودشو بزنه به کری)...و هرجا خواست حرف بزنه جلوی خودشو بگیره(لال بشه)...همه چیز حله
...اما الان به این نتیجه رسیدم که دیدن و شنیدن مهم نیست ...مهم اینه که جلوی خودتو بگیری تا چیزی نگی...اگه حرف نزنی هیچ جنگی در راه نیست..![]()
البته من خیلی وقتا حرف نمی زنم ...خیلی وقتا ...اما لیک به تمام حالات صورت و سکوت من حساس شده و اونو بهم میریزه...و ما میوفتیم تو یه سیکل معیوب و تموم نشدنی![]()
این روزا یه کم بهترم...آروم ترم...
دختر نازنینم به همه جور حرف زدن شرطی شده ...تا می بینه دو نفر دارن باهم حرف می زنن...میاد وسط و با صدای بلند داد می زنه و می خواد بهش توجه کنن...یه جوری شده که اصلا از هر نوع مکالمه جدی می ترسه...
خودمم تو این مدت خیلی ترسو شدم...مثلا به شدت از زنگ تلفن می ترسم...اوایل که دستگاهمون آدی کالر هم نداشت دیگه بدتر...اگه یکی از خانواده لیک بودن حسابی پای تلفن حالمو جا میاوردن...یه جوری حرف می زدن که منظورشون این بود چرا تو گوشی رو برداشتی
...لیک کجاست!!!...نمی دونم شایدم چیز دیگه ای می خواستم بهم بفهمونن ولی من اینو می فهمیدم...چون اگه به لیک می گفتم ...می گفت:تو توهم داری
...
اصولا اونا دائم و با تمام وجود می خوان بگن ما کاری به تو نداریم...کار خودمونو می کنیم...
هر کدومشون که میومدن یا میان خونمون وقتی غذا می خورن وتموم میشه فقط به لیک نگاه می کنن ومی گن :"دستت درد نکنه"
...حالا غذا رو من پختم...با روسری تو یه آپارتمان کوچیک ...تو گرما و عرق ریزان من تو آشپزخونه بودم...عین قهوه خونه دائم چای بردم و استکان جمع کردم...آخر سر هرچی می خورن یه نگاه به لیک می کنن و می گن:دستت درد نکنه![]()
بدترین قسمتش اینه که لیک هیچی نمی گه...
الانا که من شمشیرو از رو بستم هیچی...و گفتم که دیگه تحمل نمی کنم ...ولی اگه از روز اول که اونا این طوری عمل کردن اگه لیک هوامو داشت شاید کار به اینجا نمی کشید...و اونا به رفتارشون با اعتماد به نفس بیشتر ادامه نمی دادن...
معمولاتوی جمعی از اقوام من اگه باشه باکسی حرف نمی زنه...اگه دعوتش کنن خیلی با اکراه میاد...تنها خواهرم اگه ما رو خونشون دعوت کنه وکلی هم بهش عزت کنه و میز بچینه از کجا تا کجا با دسر و کلی تشکیلات...آخر سر میگه :وای امشب خونه خواهرت شام دعوتیم...ما که باید گرسنگی بکشیم با اون دست پختش![]()
من همه بدبختیم برای اینه که یاد نگرفتم برای یه چنین رفتاری چه باید بکنم...
البته الان بعد از ۶ سال و یه بچه دوساله که هار شدم یکی دوبار تو شرایط عادی بهش گفتم که ...من موندم چطور وقتی می ری خونه مامانت یا خواهرت یا برادرت ...وقتی اونا اونجور مرغ آب پز و با پوست و یه برنج (درجه دو )ساده بدون زرشک یا زعفرون ...می زارن جلوت اونطور با اشتها تمامشو می خوری...گاهی دوبشقاب
...{که البته فهمیدم که چون می ترسه اگه نخوره ممکنه ناراحت بشن اونطور می خوره}...
اوایل بارها باهاش رفتم عروسی هم تو ده شون ...هم تو شهرشون...اونقدر پوستم کنده شده...ساعتها نشستم رو زمین تو یه اتاق کوچیک با کلی آدم که نمی شناختم...ولی خدا می دونه حرفی نزدم...
یه بار خواستم برم دستشویی تو یکی از همین عروسیا... یه جایی رو نشونم دادن داشتم قبض روح می شدم از ترس...همش فکر می کردم این درب شکسته و این دیوار نصفه کاهگلی الان می ریزه رو سرم ...و خودمم میوفتم تو این چاهی که گشادی دهنش به اندازه یه آدم بود
...
حالااگه از طرف اقوام من بهترین هتل یا باغ دعوتش کنن اغلب گشنه میاد خونه...میگه شلوغ بود بابا ....نمی تونستم غذا بردارم...همون بهتر یه پرس زرشک پلو بدن دست آدم![]()
به جز مادر لیک که اصلا نمی تونه فارسی حرف بزنه(ولی به خوبی فارسی رو متوجه می شه و به راحتی سریالهای تلویزیونی رو دنبال می کنه...)بقیه اعضای خانواده و خواهرها وبرادر ها و عروسها ودامادهاو نوه ها همگی می تونن فارسی حرف بزنن اما وقتی بهم می رسن اتوماتیک با لهجه خودشون حرف می زنن...این وضعیت وقتی به نظر من آزاردهنده میومد که می دیدم وقتی من و لیک با خواهرش (که ۴ سال از خودش بزرگتره و به خوبی فارسی حرف می زنه و یا برادرش که ۲ سال از من بزرگتره و مدیر مدرسه است)وقتی کنار هم نشستیم خیلی آروم و با لهجه با اونا شروع میکنه حرف زدن
...
...اوایل من چون دوست داشتم تو صحبت مشارکت کنم هی می پرسیدم:چی گفتی ...به چی خندیدی؟؟؟!!!...واز این جور سوالهای مسخره...
ولی بعد از یه مدت احساس کردم وقتی اینهمه آهسته و با لهجه دارن حرف می زنن حتما یه چیزایی می خوان بگن که من بهتره ندونم...منم تا می دیدم اینطوریه میرفتم یه گوشه دیگه...تا خودمو سرگرم کنم بدبختی هیچ چیزی که سرگرم بشم هم نبود...
اونجا یه خونه ساده و با کمترین وسایل(دو تا فرش ۱۲ متری وسط...چند تا بالش دور تا دور به عنوان پشتی...یه تلویزیون ۱۴ اینچ یه گوشه رو میز...و همین...دریغ از یه کتاب یا یه چیزی که خودتو باهاش سرگرم کنی...یا یه کسی که حرفی برای گقتن باهاش پیدا کنی...)...
یه مدت که گذشت من با خودم کتاب می بردم...ولی هر وقت کتابمو باز می کردم لیک میگفت:این ماریا وقتی میایم اینجا کتاب خوندنش می گیره
...یه نگاهی بهش می کردم( یعنی اگه خودم بودم معنی نگاهم معلوم بود...
)
بعد از مدتی برای میز کوچولوی کنار پذیرایی شروع کردم یه رومیزی گرد با قلاب بافتن...هر وقت می رفتیم اونجا اون قلاب بافی رو می بردم که خیلی هم بزرگ بود (۱۵۰ رج)وحالا حالا ها تموم نمی شد...تا شروع می کردم بافتن ...لیک جلوی همه می گفت:ماریا فقط اینجا اینو می بافه
...
نمی دونم چه چیزی داشت که انگار باید گناه نابخشودنی منو جلوی همه توجیه می کرد
...نمی دونم چرا کار من اینهمه بد بود و بی ادبی اونا اصلا چیز مهمی نبود...
لیک به من می گفت:سعی کن زبون ما رو یاد بگیری![]()
لیک هیچ لهجه ای در حالت عادی نداره...تو مدتی که با هم آشنا شدیم که خوب هیچ وقت کنارش کسی از اعضای خانوادش نبود تا حرف بزنه ...بنابراین من چیزی نشنیدم...خوب ما اون موقع موبایل هم نداشتیم که حتی حرف زدنه تلفنیشو ببینم...
بعد از ازدواج این مسئله ای شد برای خودش...بخصوص وقتی می رفتیم دیار اونا...
۱- قومی که لیک به اونا تعلق داره زبان مشخصی ندارن...یعنی مثل ترکی یه زبان مشخص نیست...بلکه فقط لهجه دارن...حالا چون روستایی هم هستن لهجه متفاوت تر می شه...
۲- از طرفی خود لیک می گه:ما خانوادگی تو دماغی و خیلی آروم حرف میزنیم ...جوری که خانواده پدر و خانواده مادریمون همیشه بهمون میگن...یعنی خیلی وقتا پسر عمو و پسر خالمونم نمی فهمن ما چی میگیم
...
۳- همیشه وقتی من اونجا می رم و لیک به بهانه می ره بیرون(با برادر...با پسر دایی...با پسر خاله...)و منو ساعتها تنها می ذاره ...گاهی سر شب می رفت ...۳ نیمه شب نمی اومد
...خیلی رفتارهای آزار دهنده ای داشتن...
لیک در پاسخ به دیده های من و اعتراض به این رفتارها می گه:ما خانودگی غریبه گزیم
(یعنی غریبه هارو می گزیم)...{اینم از مهمون نوازی روستاییان ساده که همیشه تو کتابا می نویسن
}...
ادامه دارد...
«گاهی در جایی که درد و رنج زیادی است توان دیدن نیروی الهی را از دست می دهیم...خداوند در سکوت قلب صحبت می کند و ما گوش می دهیم...»
خشم...تحقیر...و رنجش عمیق زخمهایی هستن که در وجودم حسشون می کنم...
این چندتا پست گذشته رو نوشتم برای اینکه بگم تو چه حال و هوایی آشنا شدیم...یاد آوری جزئیات خیلی وقتها بسیار برام آزار دهنده است...سال پیش یه مدت می رفتیم مشاوره...یه چند جلسه که گذشت مشاوره به من گفت:خانم شما تو جزئیات بیشترین مشکل رو دارین بنابرین باید با تمام جزئیات برام حرف بزنی
...یادمه بعضی جلسات مشاوره تمام مدت های های گریه می کردم...
زخمهایی که تو وجودم احساس می کنم بسیار دردناکه...و با یاد آوریش انگار دوباره میوفته به خونریزی...
چند رو پیش سر یه جریانی که شاید بتونم بعدا بگم داشتم تو اتاقم گریه می کردم...دختر دو ساله ام اومده می گه:دیه می کنی(یعنی گریه می کنی)...
بعد در حالی که اشکامو پاک می کرد گفت:هر چقدر دوست داری دیه کن
...