چون من خیلی به این رشته علاقه داشتم و کلی هم کتاب راجع بهش خونده بودم... اونم تو شرایطی که اصلا هیچ کتابی در رابطه با این رشته تو تهران نبود...ولی من کلی کتاب از طریق شهر کتاب سفارش داده بودم (خیلی هم گرون...چون مثلا ۹سال پیش حدودا شد ۷۰۰ هزار تومن!
که تازه بعد از سه ماه به دستم رسید)... مطالعه این کتابها از یه طرف منو به مطالب این رشته خیلی مسلط کرد و...
از طرفی یکی از کتابهایی که خریده بودم و به نظرم خیلی مفید بود رو به پیشنهاد یکی از انتشارات های معروف تهران ترجمه و به کمک همون ها چاپ کردم...که خیلی زود هم تمام نسخه هاش فروش رفت و به این ترتیب من معروف شدم
...
همین موضوع باعث شد استادان این رشته با وجودی که من پزشک نبودم منو تو کلاساشون بپذیرن...البته خیلی هم راضی بودن
چون هر ترم شاگرد اول شدم...(البته مطالعات قبلی من پیش از رفتن به کلاسها ...و دسترسی به منابع وکتبی که دیگران ازش بی بهره بودن اصلی ترین عامل موفقیت من بود)...
اینم بگم که کتابهای اصلی رو من به خیلیها قرض دادم و از روش زیراکس کردن برای کل گروه...
ولی یادمه ترم آخر استادمون وقتی اومد نمره ها رو بگه اینطور شروع کرد:"من متاسفم برای همه خانومها و آقایون پزشک که هیچ ترمی شاگرد اولمون پزشک نبود..."![]()
اینو گفتم تا بگم چطور من تو دوران آشناییمون درگیر بودم و ذهنم مشغول بود...
لیک به خوبی یادشه که من و دوستم تا ساعت ۱۲ شب می رفتیم کتابخونه انستیتو کانسر بیمارستان امام خمینی (چون کتابخونه دنج و شبانه روزی داشت)و اونجا برای فینال درس می خوندیم...وپدر من و شوهر دوستم سر ساعت ۱۲ شب میومدن دنبالمون!!!
مرزها و حریم هام خیلی محکمن...نه اینکه اینو یه ارزش بدونم بلکه اینطوری بزرگ شدم و نمی تونم خیلی راحت باکسی صمیمی بشم یا اونو به اسم کوچیک صدا کنم یا...
از بچگی تا اومدیم تو خونه به یکی بگیم تو...مامانمون پرید وسط و گفت:تو نه
شما...
از همون موقع که ما ملاقات هامون رو شروع کردیم من هیچ مبنایی رو برای اینکه لیک رو برای ازدواج انتخاب کنم نذاشته بودم ...یعنی من داشتم فرصتی رو برای خودم و اون می دادم تا با هم بیشتر آشنا بشیم...به همین خاطر هی ازش نمی پرسیدم:خواهرت کیه؟مادرت کجاست؟چرا ازشون حرفی نمی زنی...؟
البته الان اگه یه بار دیگه شروع کنم حتما مدل حرف زدنم فرق می کنه...
اون موقع من چه با دختر ها چه با پسرها که معمولا محدود بودن به بچه های هم کلاسیم رابطه ام همینجوری بود...همه رو آقای دکتر....خانم دکتر صدا می کردم...خیلی با حریم و مرزدار...من لیک رو تا روز نامزدی نتونستم به اسم صداش کنم...
به اون پای تلفن می گفتم:آقای مهندس![]()
خداییش لیک هم مثل من بسیار ماخوذ به حیا بوده و هست...تو رابطه از یه حدی نمی تونه جلوتر بره...البته اون چند بار تا قبل از نامزدی منو ماریا خانم صدا کرد
...
اینم بگم که واقعا اون بسیاری از رفتاراش با خانوادش متفاوته...الانا بعد از شش سال تو حرفاش میگه اونا خیلی اشتباه می کنن...اغلب رفتاراشون رو تایید نمی کنه(حرفی هم نمی زنه...من فکر می کنم این از سیاستشه تا منم حرفی نزنم)...
حالا داشته باشین یه چنین دختر مرزدار و تحفه ای که وارد خانواده ای میشه که بی مرز و همه قاطی هم و کاملا روستایی زندگی میکننن و بقیه ما جرا...
همونطور که گفتم چون اونموقع لیک توی یه کارخونه در یکی از شهرهای شمالی کار می کرد آخر هفته ها میومد و معمولا ما پنج شنبه ها عصر و جمعه ها عصر هر بار دو سه ساعت همدیگرو می دیدیم حالا یا تئاتر می رفتیم یا سینما یا همینطور پیاده روی می کردیم و گاهی هم چیزی می خوردیم...ما درباره همه چیز حرف می زدیم الا خانواده لیک...یعنی من خیلی از خواهر و مادر و برادرم می گفتم ولی اون اصلا حرفی نمی زد...منم سوال نمی کردم![]()
چهار ماهی این طوری گذشت تا اینکه یه روز گفت من با مامانم اینا صحبت کردم اونا می خوان بیان منزلتون...اون موقع ماه رمضان بود و قرار شد برای عید فطر بیان...
یه شب قبل از اومدنشون ما همدیگرو دیدیم و اونجا بود که گفت:من می خوام با شما راجع به خودم حرف بزنم
...گفت:ما چهار تا خواهر و چهار تا برادریم(اینو قبلا گفته بود)و اسماشون به ترتیب...(یعنی برای اولین بار اسم خواهر ها و برادر هاشو گفت)و گفت ما اصالتا روستایی هستیم(من از این حرفش اینطور استنباط کردم که نسل های پیششون تو روستا بودن ....بعد از عقد فهمیدم که سه چهار سال بوده اومدن شهر)...و در ادامه گفت:من یه مادر پیر دارم که پاهاش درد می کنه و هیچ کجا نمی ره (من که تو اینمدت ندیدم هیچ وقت مادرش پا درد داشته باشه...)
وممنون از هتون که حوصله کردین تا اینجا...البته راه طولانی تر از این حرفاس...
خلاصه ما اون روز یه دوساعتی حرف زدیم...بعد نزدیکیای میدون توحید از هم جدا شدیم..
یادمه اولین سوالی که پرسیدم این بود:
من:خانوم ق. می گفت شما ...هستین(جای خالی اسم شهرشونه مثلا فکر کنین کرجی )!
(از این به بعد اسم آقای همسر رو می ذارم لیک )
لیک:بله...
من:من جغرافیم خیلی خوب نیست تا حالا هم اسم این شهر رو نشنیدم!...مال کدوم استانه؟...
لیک:...
من:یعنی شما ترک هستین؟(من تصویر مثبت و خیلی خوبی از ترکها داشتم هر چند تو خانواده هیچ ترکی نداشتیم ولی چند تا دوست تبریزی و شبستری داشتم که خیلی خیلی ماه بودن...)
لیک:نه ...ما ...هستیم.(جای خالی اسم قومشون بود)![]()
من:ببخشید این ...یعنی چه؟!
لیک:سکوت...
من:می دونین من تا حالا کسی دور و برم از این قوم نبودن ..می شه یه کم توضیح بدین ؟....یعنی چی؟چه مشخصه ای دارن؟
لیک:الان دیگه همه چیز عوض شده...این حرفا تو نسل جدید وجود نداره...قدیما مهم ترین مشخصه شون این بوده که تو اون جامعه زن شهروند درجه دو بوده و...ولی الان همه چیز فرق کرده...
من:
خوب ...دیگه
لیک:الان مثل همه جای دیگه این مملکت هستن هیچ فرقی نداره...
من:بله...
لیک:شنیدم شما فلسفه هم خوندین ...
من:بله...
لیک چطور شد رفتین دنبال فلسفه؟
من:دنبال پیدا کردن جواب سوالهام بودم...من دختر خیلی کنجکاوی هستم![]()
...وخلاصه بحث ما رفت به مباحث فلسفی و تفکر غربی و تفکر اسلامی و از این قبیل مکالمات فکر روشنی که هیچی تهش نبود...
از اون طرف همسر من تو یکی از شهر های شمالی (بعد از سربازی)تو یه کارخونه ای کار خوب پیدا کرده بود و مدیر بازرگانی اون کارخونه شده بود و یکی از همکارای نزدیکش دختر عموی این خانوم ق. بود...
ظاهرا اون دنبال یه دختر خوب می گشته
...و این دختر عموی نازنین هم به دختر عموش میگه شما یه دختر خوب سراغ ندارین ما برای همکارمون می خوایم
...
خلاصه ما این طوری بهم معرفی می شیم ...وقتی خانم ق. این قصه رو به من گفت...گفتم:باید یه بار بیاد ببینمش...و باهم حرف بزنیم...
یه رو چهار شنبه از کارخونه اومد تهران ...تو اداره ما و تو اتاق من قرار داشتیم...
اومد چند دقیقه ای نشست و چند کلمه ای حرف زدیم ...بعد من یه شماره تماس دادم واون گفت من تا شنبه تهرانم (خونه دوستم)اگه بشه بازم شما رو ببینم...
فرداش من کلاس داشتم(اون موقع من داشتم یه دوره کلاسهای تخصصی رو می گذروندم که به صورت آزاد اما تو دانشگاه تهران دانشکده اقتصاد برگزار میشد و هفته ای یه بار بود و اونم بعد از ظهر های پنج شنبه )به خاطر همین قرار ما شد پنج شنبه دم در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران...
سر موقع اومده بود ...منم به موقع رسیدم بهش...از اونجا رفتیم هتل لاله و تو لابیش با هم حرف زدیم...
اون سالها ما که می خواستیم ازدواج کنیم همسر عزیز وضع مالی بدی داشت (یعنی چون برای خرید خونه اقدام کرده بود زیر قرض شدید رفته بود...)قرار شد عروسی نگیریم و فقط ۵۰ نفر خودمونی ها رو بگیم ...پدر و مادر من علی رغم میلشون قبول کردن و گفتن حرفی نداریم...ولی مگه اونا کوتاه اومدن ...وقتی دید پدر و مادر من راضین خواست مادر و برادرش اینا رو هم در جریان بذاره ... ۴۵ دقیقه تلفنی با هاشون حرف می زد ولی ذره ای کوتاه نیومدن...بعدا فهمیدم که بهش گفتن :ما جلوی مردم آبرو داریم از طرف تو کارت گرفتیم پخش کردیم...وقتی فهمیدم باید یه سری هم بریم اونجا عروسی بگیریم خیلی عصبانی شدم ....گفتم:کلی هزینه داره...
اونم برای اینکه من راضی بشم و غائله بخوابه گفت:بابا اونجا پول میدن تو عروسی ...همه پولی که برای عروسی اینجا گذاشتم کنار با خودمون می بریم اونجا هزینه می کنیم ...بعد اونجا کلی پول بهمون میدن...همونو میارم تهران هزینه می کنیم...
اصلا راضی نبودم اونجا عروسی بگیریم و ابدا دلم نمی خواست اول اونجا عروسی بگیریم ...چون لباس عروسیم رو دختر خاله ام از آمریکا فرستاده و فوق العاده با شکوه بود و به دنباله زیبا داشت منم همش نگران بودم که این لباس تو اونهمه خاک و خول کثیف میشه...
با وجودیکه سختم بود(یعنی مثل یه بز فکر می کردم به روش نیارم اونجا خاک و خوله و شرایطش از اینجا به مراتب نا جور تره و خلاصه نکنه فکر کنه دارم تحقیرش می کنم...) یه بار بالاخره به همسر گرامی گفتم:کاش عروسی تهران رو اول بگیریم...بعد بریم اونجا...
یه اخمی کرد...و یه نگاهی...و گفت:نه ...اول اونجا...
گفتم:لباسم کثیف میشه ...
گفت:کثیف نمی شه...
عمه بیچارم وقتی فهمید من خیلی دلواپس کثیفی لباسم سرتاسر دنباله لباس رو یه پارچه نازک (مثل مل مل)از زیر دنباله پست دوزی کرد تا برای مراسم تهران فقط این پارچه رو که کثیف میشه جدا کنیم و کار به خشک شویی مجدد نکشه و لباس از سکه نیوفته...
******************************
اون موقع چون ماشین نداشتیم کلی لباس عروس و چمدون و بار وبنه رو با اتوبوس بردیم
(تا اونجا با اتوبوس ۸ ساعت راهه
)وقتی رفتیم اونجا لباسم حسابی چروک شده بود...قرار شد برادرش ببره خشک شویی...من نگران بودم ...تو دلم گفتم نکنه خشک شویی های اونجا کارشون خوب نباشه لباسو خراب کنن(البته فقط کار اتو داشت)... به جناب همسر گفتم:بگو به خشک شویی سفارش کنه ها ...من یه مراسم دیگه هم دارم...
گفت :باشه... می بریم یه جای خوب...
...
وقتی عصر لباسو آورد تا بپوشم گفت:موقع دادن لباس برادرم سفارش کرده ... آقاهه هم ناراحت شده گفته: ای آقا اولین لباس عروس نسیت که بهم می دن ... من سالهاست با لباس عروس سر کار دارم...
عصر که برادرم رفته لباسو بگیره آقاهه گفته:این لباس عروس رو از کجا گرفتین ...چقدر باشکوهه...من تا حالا تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم...
ادامه دارد...
متولد اردیبهشت هستم و می دونین دیگه ...خدا می دونه چقدر احساساتی...البته تا می تونم دیگه دارم خودمو ساپرس می کنم...به قول شوهرگرامی «همه زندگی که lovy lovy » نیست...با هاش خیلی موافقم...البته می دونین آدم وقتی زندگی مشترکشو شروع می کنه خیلی ممنکه احساساتی تر و لطیف تر از حتی قبل باشه (خوب صحنه نبرد که نمی خواد بره)اما ظاهرا می برنش تو یه جنگ سرد یا گرم و اونقدر مشت می خوره که پوستش کلفت میشه و نیازی به لطافت نداره!!!
من همین جوری که نگام کنین آدم آروم و صبوری هستم...یه جوری به قول همسرم زیادی بچه مثبت ام (البته فکر کنم تا قبل از ازدواج بودم الان دیگه هار شدم
) ...شاید به خاطر این بود که پدر و مادرم هردو دبیر بودن و بسیار مصر که مدرسه های خیلی خوب بریم درس بخونیم(من وخواهرم دبستان و راهنمایی و دبیرستان هدف(سابق) می رفتیم )هیچ وقت به یاد ندارم تا قبل از ازدواج کسی رو نفرین کرده باشم...تا حالا دروغ گفته باشم...کسی رو به خاطر نداشته هاش تحقیر کرده باشم...عین یه بز فقط بلدم به همه احترام بذارم حتی اگه پوستمو کنده باشن
...
شاید هم چون من خیلی دختر جدی و منطقی بودم می خواست فضا رو عوض کنه...از طرفی مذهبی بودم و نمی خواستم تا به هم محرم نشدیم حتی دستشو بگیرم
...
اونم برای اینکه روی این مسئله کار کنه یادش رفت چقدر مسائل مهمتر وجود داشته یا داره که بعدها اصل و اساس رابطه رو بهم می ریزه...
همیشه فکر می کردم تحصیلات خیلی مهمه و فردی که می خوام باهاش ازدواج کنم باید حتما تحصیلات بالایی داشته باشه و وضع مالیش هم خوب باشه
...هر چند با کسی ازدواج کردم که لیسانس داره تو یه رشته مهندسی و وضع مالی متوسط...ولی الان اگه کسی ازم بپرسه اگه یه بار دیگه به دنیا بیای چی برات مهمه می گم :تشابه فرهنگی...یا لااقل نذاره باورهای غلط فرهنگی که می تونی اینهمه آزاردهنده باشه با همه چیز بازی نکنه...اونقدر وجود داشته باشه که نزاره چیزی به اسم فرهنگ زندگی خودشو زنشو بچشو به تباهی بکشه...
نمی خوام خودخواهانه زندگی اون رو هم نابود کنم ولی خودم هم توان ادامه ندارم...
خیلی خستم خیلی...
نمی دونم باید از کجا نوشت...
دوباره بر می گردم...
احساس می کنم دارم خفه می شم...اونقدر خستم که نمی تونم هیچ تصمیم تازه ای بگیرم...
اینجا فضای خاصیه ...هیچ کس رو نمی شناسی...ازشون هیچی نمی دونی... ولی سفره دلت رو پیششون باز می کنی...همه حرفای دلت ...همه نگفته و گفته هات رو ...
و منی که عادت ندارم هرگز برای نزدیک ترین هام هم حرف بزنم کار غریبیه که این جوری بی پرده از خودم بنویسم...
همش مال اینه که سر ریز شدم...
خیلی زود بر می گردم...