تبليغاتX
حرفهاي خودماني

یه وقتایی فکر می کنم چطور کارای عجیب و غریب این جماعت قوم شوهر رو بنویسم ...در حالیکه همش به نظرم تف سربالاست...یه جورایی اینکه آدم اینهمه بی تربیتی یه مشت آدم رو ببینه و اعصابش بهم بریزه بعد بیاد برای بقیه بگه چقدر بهش بی احترامی کردن...خوب خیلی بده دیگه... 

این ش و ه ر خواهر من که بیش از ۴ ماه بود بیمار بود و منم صدام در نیومد حتی به لیک گفته بودم اصلا به کسی نگه...نه توقعی داشتم کسی بیاد بیمارستان عیادت...نه حتی یه زنگ بزنن...

یعنی راستش چون مامان من الان دو ساله که بیماره و حسابی هم تو دوره هایی از بیماریش من خیلی اذیت شدم و لی اونا با و جودی که می دونستن ...اونقدر با بی تفاوتی و بی توجهی از این مسئله گذشتن و از هر ۳-۴ بار مکالمه یک بار اونم خیلی آزار دهنده حال و احوال مامانم رو پرسیدن...(به این شکل...:مادرت پدرت خوبن ؟! )

خلاصه من هر بار دلم پر از خون می شد که اینهمه منو مادر وخواهر و پدر و برادرم اشک و آه و دکتر و...خلاصه ۱۸ جلسه شیمی درمانی و بستری شدن تو بیمارستانو تزریق خون و...هزار غصه دیگه برای مامانم پوست همه مونو کنده بود...اونوقت اونا نه تنها به مامانم زنگ نمی زدن ...حال اونو اونجوری از من می پرسیدن...

منم هی تو دلم می ریختم...یه بارم به مشاورم گفتم که حتی لیک هم حال مامانم رو نمی پرسه...مشاورم هم گفت:باید حتما ازش بخوای تا اینکارو بکنه...باید بهش بگی پاشو یه زنگ به مامانم بزن و حالشو بپرس...(اونجا بود که فهمیدم خیلی آدم بدبخت و بی عرضه ای بوده و هستم)...

در مورد این مرحوم دیگه اصلا دلم نمی خواست کسی بدونه تا برام جای گله و شکایتی بمونه...جوری که وقتی خبر فوتش رو شنیدن شوکه شوده بودن...و همش می گفتن اونکه جوون بود...سلامت بود...همیشه چهرش خندون بود...مگه اصلا مریض بود...!!!

حتی عید که رفتیم ولایت لیک...تازه دو روز بود که که اون مرحوم از بیمارستان مرخص شده بود و حالش هم اصلا خوب نبود و خواهرم هم خیلی به من نیاز داشت...ولی تمام مدتی که اونجا بودیم من تلفنی با خواهرم در تماس بودم با موبایلم و اصلا اونا نفهمیدن بر من چه می گذره...

حالا از همه جالبتر عملکرد اونا تو این ماجراست...

روز دوم بعد از فوت اون مرحوم مادر لیک زنگ زده...و با من حرف زده...و تسلیت گفته...و اینا...

و این خانوم(مامان لیک)۸ روز بعد از فوت... به مادر و پدرم زنگ زده...و تسلیت گفته!!!

خواهر مجرد لیک که با مامانش زندگی می کنه و هفته دو بار زنگ می زنه خونه ما و تمام گزارش شهر و روستاشونو به لیک می ده(تا زایمان گاو مش غلام حسین خان علی رو بهش میگه و لیک هم با تعجب هی حرفاشو دنبال می کنه!!!)...حتی یه بار هم نگفته گوشی رو بده به ماریا تا  بهش تسلیت بگم...!!!و هنوز ه که هنوزه با من حرفی نزده!!!

برادر بزرگ لیک بعد از هفتم اون مرحوم زنگ زده و تسلیت گفته...!!!

و جالبتر برادر دومی لیک...که راجع بهش می خوام حسابی بنویسم...دو شب پیش زنگ زدن!!!

اونوقت وقتی پدر بزرگ خانوم همین برادر دومی که ۱۰۵ سالش بودو مرده بود ...لیک هر شب زنگ می زد تا پیداشون کنه و بالاخره شب سوم بهشون زنگ زده... و بعد از کلی سخنرانی برای برادر و خانومش که خیلی ناراحتیم و....کلی ناراحت شدیم و...آورده هراسون گوشی رو گذاشته کنار گوش من که تو هم تسلیت بگو به اونا...

منم:خوب باشه...مگه من گفتم چی حالا!!!

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 12:41 | لینک  | 

متاسفانه علی رغم همه تلاشها و دعا ها و نذر و نیاز ها شوهر خواهر جوان من که از بهمن ماه متوجه شده بودیم دچار س ر ط ا ن معده شده ...در روز پنج شنبه ۱۳ تیر ماه به رحمت خدا رفت...و خواهر جوان من و سه دخترش را تنها گذاشت...

واقعا مرد شریف و نازنینی بود...همه مون حتی دختر کوچک من واقعا دوستش داشتیم...دخترم هنوز حرف زدن یاد نگرفته بود ...هنوز تازه راه رفتنو تمرین می کرد ولی هروقت اونو می دید خودشو عاشقانه تو بغلش می انداخت...

مرد مهربان و بی نهایت صبور و شریفی بود...

سالها بود که طبقه بالای مامانم اینا رو خریده بودن و اونجا زندگی می کردن...اون عین پروانه دور پدر و مادر من می گشت...و من همیشه در حیرت اینهمه محبت بی شائبه و خالصانه اش به پدر ومادرم بودم...

و ما همه مون سخت به خاطر این فراغ غمگینیم...

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 15:24 | لینک  | 

اونا هنوز تهرانن...

سال اول ازدواجمون لیک تنها و تنها فردی بود از خانوادهو قوم و خویششون که تهران اومده بود...به خاطر همین هم وقتی میومدن تمام مدت خونه ۵۰ متری ما اطراق می کردن...و پوست منو می کندن...خوشبختانه الان یه ۲-۳ سالیه که خواهر بزرگ لیک اومده تهران ...برادر کوچکش هم که اینجا زن گرفت...دو سه تا از نوه ها هم اینجا ازدواج کردنو تو کرج ساکن شدن...همین باعث شده وقتی میان جاهای زیادی برای رفتن داشته باشن...اونروزی لیک میگه اونا مهمونیاشونو تو تهران رفتن ...حالا می خوان برن کرج...یه چند روزی هم کرج هستن...خودش میگه:نمی دونم اینا خسته نمیشن!!!من اگه دو روز برم جایی ...روز سوم خستم...حوصله ام سر میره...

البته منم همینطورم...نمی تونم بیشتر از دو روز جایی بمونم...نمی دونم اینا دنبال چی هستن ...از این خونه به اون خونه...؟؟؟!!!

تو کامنتهای پست قبل بهشت عزیز ازم خواسته که به مناسبت سالگرد وبلاگم یه جمع بندی داشته باشم...

من به این موضوع خیلی فکر کردم...ولی جمع بندی خاصی به ذهنم نرسید...

جز اینکه من تو این محیط مجازی تونستم یه کم از خفگی نجات پیدا کنم...هرچند خیلی وقتا از بیان خیلی اتفاقات خودداری کردم...و نتونستم خیلی از ماجرهایی که نوشتن...خوندن و یاد آوریش عذابم میداد رو بگم و نهایتا  خودسانسوری کردم...

از همه مهمتر چند تا دوست خوب پیدا کردم...مثل   هیوا دوست خوبی که هربار با بوسه انتهای کامنتش اشک رو به چشمام  میاره... رهای عزیزکه حسابی سعی در آرام کردن و کمک کردن داره اینو به راحتی از کانتهای مفصل وصمیمیش میشه فهمید...و منم همیشه چشمم دنبال کامنتشه... همدل عزیزکه با خوندن وبش کلی روحیه می گیرم و خوشحال میشم...زهرا جون که با اون مشهد رفتن ودعا کردنش منو حسابی شرمنده خودش کرد ... میترای مهربون...و خلاصه کلی دوست دیگه...

با وبلاگهای خوبی آشنا شدم...مثل یه مرد امیدوار

با یه مادر شوهر جوان و نگران و دنیا دیده و سردو گرم چشیده به نام بهشت آشنا شدم...و ممنونشم که سعی کرد احساس لیک یا مادرشو برام باز کنه...

وخلاصه ممنون از قلبهای نگران شما که سختیهای رابطه ام رو شنوایید و همراه... 

 

 

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 8:36 | لینک  | 

اونا چهار شنبه به دعوت لیک لبیک نگفتن و اینا

روز پنج شنبه قرار بود بریم خونه مامان من مراسم روز مادر ...(بماند که مامانم چهار شنبه ظهر زنگ زده بود به محل کار لیک و اونو برای شام پنج شنبه دعوت کرده بود...که این کار مامانم حسابی منو بهم میریزه چون هیچ وقت مادر لیک همچین زحمتی به خودش نداد...برای هیچ مناسبتی)

من چون می دونستم مامانم ضد آفتابش تموم شده...رفتم ۱۶۰۰۰تومن دادم و یه ضد آفتاب روک براش خریدمو کادو کردمو بردیم...

روز جمعه صبح از خواب بیدار شدیم لیک میگه:ماریا ...مامانم اینا امشب خونه محمودن بیا ماهم یه کادو بخریم بریم اونجا هم کادوشو بدیم ...هم یه سر بهشون بزنیم...

من:باشه بریم...

خوب اول بریم یه چیزی بخریم...

لیک:آخه چی بخریم...

من:من نمی دونم...هر چی دوست داری...ببین عزیز من ...من برای روز مادر رفتم یه کرم خریدم و دادم به مامانم و تمام...نه تو رو دغ دادم ...نه از تو نظر خواهی کردم...نه نظرت رو زیز سوال بردم...نه هیچ چیز دیگری...ولی تو به خاطر یه کادو پوست مو کندی...میگم پارچه بخر...میگی عید بردم...میگم یه کریستا کوچیک بگیر که بتونه تو ساکش بذاره و ببره...می گی من نمی تونم برم یه قندون ۵۰۰۰ تومنی بخرم(آونقدر از این حرفش کفرم در اومده بود...آخه هر جور بخواد حرف منو تعبیر می کنه...کریستال چه ربطی به قندون داره)می گم پول بده ...می گی نمی شه...

لیک:ماریا موافقی یه ربع سکه بدم...اداره شما که برای روز زن یه ربع بهتون داده...به منم روز مرد می دن...یکیشو بدیم به مادرم...راه دوری نمی ره...

من(داشتم از عصبانیت منفجر میشدم.......تو این ۷ سال نه به من نه به لیک یه بار هم کادو نداده...فقط اون دوسال اول عید که من کلی هم کادو می زدم زیر بغلم و می رفتم اونجا ۵۰۰۰ تومن می ذاشت تو بشقاب!!!و می ذاشت جلوم........اونوقت من یه عناوین مختلف از اینو اون و از خود لیک می شنیدم برای عروسی فلانی ۵۰۰۰۰ تومن داده ...برای خونه فلانی ۷۰۰۰۰ تومن داده...دلم می خواست لیک رو به خاطر این حرف خفه کنم...)

لیک:چرا چیزی نمی گی...اگه راضی نباشی نمی دم...

من:نه راضی هستم بده...

لیک:بیا بریم پارچه بگیریم...

رفتیم فلکه اول صادقیه ۲۰۰۰۰تومن یه قواره چادرنمازی گرفتیم و اومدیم...

لیک هم ساعت ۱۱ به محمود زنگ زد جواب نداد...بعد موبایل خواهرشو گرفت ...فهمید اونا خونه مادر زن محمودن!!!بهشون گفت ما شب بیایم ...گفتن ما احتمالا همچنان شب هم همین جاییم!!!

خلاصه فعلا نرفتیم ...

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 11:14 | لینک  | 

هفته پیش(از تلفناشون) فهمیدم که خانواده لیک قصد اومدن به تهران رو دارن...

سه شنبه گفت فردا بعد از ظهر میرسن...

چهارشنبه رفت دنبالشون ترمینال جنوب...

تا جمعه بعد از شام رفتن خونه برادر لیک...

فعلا هنوز تهرانن...

خوشبختانه اینبار چون کوتاه بودن به جز یه دعوای کوچولوی بی صدا (در حد چشم و ابرو)همه چیز به خیر گذشت...

دیروز به لیک گفتم برای روز مادر می خواین چه کار کنین؟(قبلش خیلی با خودم کلنجار رفتم که چطور بگم حرفی توش نباشه...تو دلم گفتم امسال اولین سالیه که مادر لیک دقیقا در روز مادر اینجاست اگه بروی خودم نیارم بعدا میگه مادر اینجا بود تو یه کلمه نگفتی کاری بکنیم...)

لیک:نمی دونم برنامه ای ندارم...

من:می خوای به محمود زنگ بزن(برادر لیک)ببین می خواد چه کار کنه...

لیک:باشه می پرسم...

عصر وقتی اومد گفتم چه خبر؟

گفت:با محمود حرف زدم گفته بهش پول می دم...

من:خوب تو هم همین کار رو بکن...

لیک(با عصبانیت):من که نمی تونم به برادر از خودم ۱۰ سال کوچکتر نگاه کنم ...

من:خوب هر کاری لازمه بکن...منم با برادرم ۱۱ سال فاصله سنی دارم ولی برای روز مادر کار مشترک می کنیم...یا معمولا از هم نظر خواهی می کنیم...

لیک:(سکوت)

من:می خوای بریم پارچه بخریم...

لیک:نه...برای عید بهش پارچه دادیم...

من(تو دلم):آره خوب یه پارچه خریدیم متری ۱۷ هزار تومن...

****************

امروز صبح تو ماشین میگه:ماریا موافقی چهار شنبه مامانم اینا رو دعوت کنم دوباره بیان خونمون ...بعد کادوشم همونجا بدیم...

من:بالاخره چی می خوای بدی؟

لیک:نمی دونم یا پول میدم مثل محمود...یا پارچه بریم بگیریم...

من:

(تو دلم:پس همه مشکل از همینجا بود که از جمعه تا حالاهی چشم و ابرو میاد ...یهین انگار به قدر کافی نموندن...انگار دلش یه دعوای اساسی می خواد)

 

 

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 8:52 | لینک  | 

مقدمه اول

تو دانشگاه با یه استادی خیلی دوست شده بودمو...جوری شده بود که خیلی با منزل ما تماس میگرفتو در جریان زندگی هم بودیم...

ما اون موقع خونه مون دو طبقه بود و منو برادرم طبقه بالا بودیم...یه جورایی کاملا مستقل...و از اونجاییکه من معمولا به شدت مشغول درس و مطالعات جانبی بودم(تو هر سه رشته ای که درس خوندم خیلی پشتکار برای مطالعات جانبی داشتم)تلفن رو پدرم جواب می داد...بعد هم اگه کسی بود که با من کار داشت منو صدا می کرد تا تلفن بالا رو بردارم...

یه بار این استاد من (که اون موقع صاحب سه فرزند بود و همسرش هم دندانپزشک )به من گفت:ماریا من وقتی منزل شما زنگ می زنم خیلی لذت می برم از طرز خطاب کردن پدرت به مادرت...

من:چطور مگه؟

استاد:گاهی اوقات شده زنگ زدم و پدرت گوشی رو برداشته و نمی دونسته تو کجایی بعد مامانتو خطاب کرده ...و گفته: خانوم...ماریا کجاست؟..................پدرت همیشه مادرت رو تو خونه خانوم صدا می زنه...؟

من:آره خوب ...

مقدمه دوم:

کلا من تو خانه و خانواده و اقوامی بزرگ شدم که زن  بهش احترام گذاشته میشه...جلوی پاش بلند میشن...موقع حرف زدن بهش نگاه می کنن...به اظهار نظرش توجه میشه...

پدر من همیشه تو کارهای خونه به مادرم کمک می کرد(تا قبل از اینکه عمل کمرش انجام بشه)...همیشه می اونو در حال ظرف شستن تو آشپزخونه و کمک به مامانم دیدمش(لا اقل تا آخر دوران دانشگاهم جز این ندیدم...تا اینکه کم کم نا توان شد...)

اما...........................

حالا رفتم تو یه خانواده ای که اختلاف زن با مرد یه پله نیست ...بلکه صدها پله بینشون اختلاف هست...

مرد تو این خانواده اگه حرف بزنه همه توجه م یکنن...بهش نگاه می کنن...ولی زن هرگز...(حالا خوشبختانه من خیلی کم حرفم...بخصوص وقتی باهاشون مواجه می شم گلوم میگیره...)برادر شوهرام یکی از یکی در این زمینه خنده دار تر عمل می کنن...اوایل خیلی بهم برمی خورد ولی حالا اصلا خودم هم نگاشون نمی کنم...حتی موقع سلام دادن یه ور دیگه رو نگاه می کنن...و یه جور توهین آمیز با آدم حرف می زنن که دلم می خواد بزنم توی سر خودم از ناراحتی...

مرد تو این خانواده تو خونه اصلا کار نمی کنه(البته خدایی وقتی منو لیک با هم هستیم لیک خیلی کمک می کنه)ولی وقتی می ریم اونجا اصلا...من بنا به احترام بعد از غذا خوردن بلند میشم و تو جمع کردن سفره کمک می کنم ...می رم تو آشپزخونه و هرکاری ازدستم بر بیاد می کنم...ولی خود لیک اونجا تکون نمی خوره...و قتی هم من از آشپزخونه بعد از کلی کار بیام تو اتاق نگاهم هم نمی کنه...هیچی...انگار باید اونهمه کار رو می کردم...وظیفه ام بوده...

مرد تو این خانواده اگه بخواد بره بیرون نباید به زنش بگه...سرشو می ندازه پایین و یه راست از در میره بیرون...نه میگه کجا رفته....نه میگه کی میاد...نه میگه با کی میره...تو هم نباید بپرسی...آبروش جلوی بقیه مردا می ره...!!!

مرد تو این خانواده زنشو جلوی همه به سختی حتی به اسم خودش صدا میزنه...یه جور آروم و یواش ...بی صدا...هیچکس نفهمه چه واژه ای از دهن اون در اومد بیرون...!!!

مرد تو این خانواده نباید جلوی مادر و خواهرش بره بشینه کنار زنش...و تمام مدت اگه یه ساعت ...یا اگه ۱۰ روز اونجاست باید بشینه کنارمادرش...جم نخوره...یا بشینه کنار مردهای دیگه قبیله...

نتیجه

من هیچ بحث تکراریی راجع به ع ر و س   و   م ا د ر ش و ه ر    ندارم...

ما دو تا انسانیم که به حقوق هم باید احترام بذاریم...منم معقدم که دعوای بین ما به نفع همون مردیه که همه چیز برای اون و خواسته های اون رقم می خوره...

 فضای پر تنش اونجا برای من عذاب آوره...بیمار میشم میرم...

ولی به خدا ۷ ساله که میرم...

اینبار هم هیچ تلاشی برای موندن یا نرفتن لیک نکردم...خدا می دونه که هزار برنامه داشتم  اگه لیک رفت به کارام برسم...

تصمیم خودش بود...همونطور که وقتی حامله بودم و تو شرایط خیلی بحرانی منو بارها گذاشتو رفت ولایت...اونموقع هم تصمیم خودش بود...من هرگز به جاش تصمیم نگرفتم...

اینایی که گفتم همش پاسخی بود به بهشت عزیز (م ا د ر ش و ه ر آینده...)که مفصل برام کامنت گذاشته بود و ترسیده بود پسر نازنینش توسط یه عروس از خدا بی خبرازش جدا بشه...

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 8:41 | لینک  | 

از روز سه شنبه چند بار بازم گفت:ماریا بیا چهار شنبه بریم ...جمعه برگردیم...

من:ببین لیک...من فکر می کنم هم تو و هم اونا خیلی راحت ترین اگه من نیام...برو این چند روز پیش اوناو منم اینجا می مونم...

لیک: بدون ماشین برم...

من:نمی دونم...طبیعیه من اینجا با یه بچه تو این گرما بدون ماشین سختمه...ولی اگه دوست داری ماشینو ببر...

لیک:باشه... با اتوبوس می رم...

من:هرطور راحتی...

********************************

صبح چهار شنبه از لحظه ای که بیدار شد بدون سلام و علیک...گوشی تلفونو برداشتو هی زنگ زد...به ترمینال های مختلف...نمی دونم مشغول بود...نمی دونم الکی می گرفت...خلاصه ظاهرا هیچ جا اتوبوس نداشت...یا جای خالی نداشت...

یه کم بعد...من (با دلخوری)رفتم نزدیکش:سلام...صبح بخیر...

لیک:سلام

من:ماشینو ببر...خودتو اذیت نکن...

لیک:خیلی ممنون

(بعد هم یه بگو مگو کردیم...سر اینکه... بذار صبح بشه...از ساعت ۹ که بیدار شدی بدون سلام و بدون صبحانه خوردن شروع کردی تلفن زدن...الان یکساعته ما منتظر توایم...لیک هم گفت که من می خواستم تکلیفم همون اول صبح معلوم شه...!!!)

بعد هم یه زنگ به اونجا (ولایتشون)زد و ظاهرا از حرفاش فهمیدم( خیلی هم کسی منتظرش نبوده)و بعد از تلفن احساس کردم چه باری از رو ی دوشش انگار برداشته شد...ولی حرفی نزد...تا اینکه نزدیکای ظهر اعلام فرمودن :نمی رم!!!

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 9:14 | لینک  | 

 

ببخشید این پست طولانیه هر موقع حوصله داشتین بخونین

نمی دونم چرا همش فکر می کنم اونطور که باید نتونستم شرایط رو ترسیم کنم...

ببینین من (بخصوص اون اوایل)از دیدن خیلی خیلی چیزها که بعدها فهمیدم اختلافات فرهنگی عامل اصلیشَُِّه...اذیت شدم...

حتی اولین بار که برای عقد برادر بزرگتر و خانوم اون ...مادر و خواهر کوچکش اومدن خونه ما و بعد از مراسم عقد محضری شام رو از بیرون آوردنو سر میز چیدن...یادمه وقتی غذا خوردنشونو دیدم... خیلی اذیت شدم...مدل حرف زدن و رفتارشون اذیتم می کرد...اما خود لیک خیلی مبادی آدابه...خیلی با کلاس غذا می خوره...خیلی تمیز و مرتبه...خیلی به بهداشتش اهمیت می ده...چهره متین و دوست داشتنیی داره و...

خوب تو این ۷ سال اونا هم خیلی تغییر کردن...حتی وسایل خونشون...مدل لباس پوشیدنشون...نحوه پذیرایی از مهمونشون و...عوض شده...منم یه جورایی به خیلی چیزا عادت کردم...ولی نقطه های دردناک زیادی دارم که توسط اونا همچنان فشرده می شه و دادم درمیاد...

من از سال اول ازدواج دارم می رم مشاوره...تو دوسال اول شاید خودم تنهایی ۱۰ بار مشاوره رفتم...۳ بار با لیک...پیش یه خانوم فوق لیسانس مشاوره در یک کلینیک در شهرک غرب...بعدش لیک گفت من دیگه هیچ مشاوره ای نمیام...تا اینکه دخترمون به دنیا اومد...چند ماهش بود که بازم مشاوره رفتن رو شروع کردم...البته فقط ۴ جلسه ...پیش یه آقای دکتر مشاوره تو ولنجک...اونجا رو هم نصفه نیمه رها کردیم...فقط یادمه بهم گفت:شما خیلی اختلاف فرهنگی دارین مثل دو تکه ابر با بارهای متفاوت...به خاطر همین دائم جرقه می زنین...

از شهریور ماه که منتظر یه دکتر بودم (دانشجوهاش گفته بودن از کانادا قراره برگرده)وقت گرفتم...اولین وقت رو اردیبهشت امسال داد!!!رفتم...خوب تو ۴۵ دقیقه چقدر می تونست اطلاعات از من بگیره...طبیعیه حالا حالا ها باید برم...برای ۴۵ دقیقه ۲۵ هزارتومن گرفت...

چهار شنبه برای بار دوم وقت داشتم که رفتم (یکساعت=۳۳ هزارتومن)

ولی لیک نیومد...قول داده دفعه بعد میاد...

خواستم بگم من خیلی تواین مدت سعی کردم نقطه های دردناک رابطه رو به مشاوره بگذارم ...شاید عملکرد اشتباه خودم رو بدونم!!!و ایضا لیک...

*************

برای این تعطیلات و هر تعطیلی دیگری معمولا می خوام برنامه ریزی کنم ولی به خدا به خدا به خدا اصلا دست من نیست...لیک خیلی خیلی انعطاف ناپذیز تر از این حرفاست...اون می خواد تمام تصمیم گیریها رو خودش انجان بده...اگه از طرف من باشه حتما بهانه میاره...و حتما همه برانامه هایی که ریخته باشم رو بهم می ریزه...

اردیبهشت ماه وقتی خیلی اتفاقی (از طریق آبدارچی اداره مون)فهمیدم چند روز تو خرداد تعطیلی داریم به لیک گفتم:مثل اینکه تو خرداد چند روز تعطیلی داریم...بیا جور کنیم بریم شمال...اگه موافقی من ویلاهای اداره مون رو رزرو کنم...

لیک:مگه دیوونه شدیم ...این تعطیلی خیلی ناجوره...می مونیم تو جاده ها...همه جا بسته است...پدرمون در میاد...مگه عقلمون کمه خودمون اینهمه مصیبت درست کنیم برای خودمون...

من:خوب یه روز دیر تر میریم...یه روز زود تر میایم...

لیک:(با نیشخند)...چه باهوش...یعنی این راه حل تو به نظر هیچ کس نمیاد...

من:سکوت...سکوت...سکوت...

حسابی بهم برخورد و تا مدتی حرف نزدم...

********************

دیروز عصر لیک با برادرش رفتن استخر...شب اومده میگه:ماریا این چند روز تعطیلی می خوای چه کار کنی...

من:چطور ؟

لیک:بیا بریم ...(ولایتشونو میگه)...

من:(تو دلم:یعنی اینکه هیچ کس نمیاد)

لیک:نظرت چیه؟

من:تو که گفتی جاده ها وضعشون خیلی خرابه...این تعطیلیی نیست که آدم پاشه بره سفر!!!

لیک:من کی گفتم...!!!

من:انصاف داشته باش...هنوز از رفتار اون روزت غمگینم...

لیک:من راجع به جاده های شمال گفتم...

من:این مسیری که می خوای بری که بدتره...همش از مرقد امام و قم و ....اینا می گذره...

لیک:خوب یه روز دیر تر میریم...یه روز زود تر میایم...

من:چه با هوش...یعنی هیچکس به ذهنش نمی رسه...

لیک:خلاصه فکراتو بکن...

من:(تو دلم:چه فکری دارم بکنم...۷ ساله که ...عین بز سرمو می ندازم پایین دنبال تو راه میوفتم...بعدشم  اونکارارو باهم می کنن...به مشاورم چهارشنبه ای می گم:آقای دکتر تو ۷ سال اگه یه بار مادرش گوشی تلفنو می گرفت و به من می گفت دلمون تنگ شده...یا...کی  پیش ما میاین؟ ...یا...چرا به ما سر نمی زنین؟...و ازاین جور حرفا...دلم نمی سوخت...آقای دکتر به نظر شما اینکه می گم کاش تو ۷ سال یه بار به من می گفت ...خواسته زیادیه؟

دکتر سرشو تکون داد و گفت:نه اصلا زیاد نیست...)

ببخشید دلم خیلی پر بود...

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 11:21 | لینک  | 

خیلی دلم می خواد بیام و اینجا کلی مطلب خوب و دست اولو انرژی بخش بنویسم...ولی از اونجاییکه دستم نمی ره به این کار خوب طبیعتا نمی نویسم 

یه اضطرابی افتاده به جونم...و...

وتعطیلات نگران کننده ای که در پیشه ...

و منه ۳۶ ساله هنوز نتونستم با این مشکل بعد از ۷ سال کنار بیام...

همیشه از سال اول بعد از ازدواج که مجبور بودیم...توجه کنین!!!مجبور بودیم....

نه من می گفتم نریم...چون دلم نمی خواست  دعوا مون بشه...از بس از دعوا فوبی داشتم...از بچه گی...و نه اون جرات داشت به اونا بگه نمیایم...و ما با هر تعطیلی ...ولو یه روزه ...با اتوبوس شب رو ۸ ساعت راه رو می رفتیم تا پوست من اونجا کنده بشه!!!...و اگه احیانا ما نمی رفتیم اونا میومدن ...تو اون آپارتمان ۵۰ متری ...یکهفته می موندن...می گفتن اگه زود بریم همه تو شهر وروستا بهمون میگن:چرا زود برگشتین؟...من نمی دونم چرا اینهمه مردم ما تو روستا یا بعضي شهرستانا بیکارن که آمار همه رو دارن!!!

مشكل اصلي اينه كه با حضور اوناچه مابريم چه اونا بيان رابطه ما بطور كل بهم ميخوره...ليك ميشه يه آدم ديگه كه اصلا نمي شناسمش...

اونا هم اصلا چيزي به نام ملاحظه نمي شناسن...صبحانه و نهار و عصرونه وشام يكي بهتر از ديگري بايد بذاري جلوشون...اين و سط هم كلي پذيرايي با كيك و چاي و ميوه و هرچي در توان داري... و اونا دائم نشستن كنار هم و آروم با صداي يواش براي هم حرف مي زنن...مادر وخواهر و ...هر كس كه باشه...

تو مي ذاري و برميداريو پوستت كنده ميشه....روشونو مي كنن به ليك مي گن:دستت درد نكنه...

اگه باهاشون حرف بزنم نوع بي ادبيشون تو صحبت و اونهمه غروري كه از بالا به پايين نگاه مي كنن(كه اصلا نمي دونم چي رو مي خوان تحقير كنن)...(و كاش يه نگاه به خودشون مي كردن....تا ببينن اينهمه غرور براي چي دارن!!!...تحصيلات؟...موقعيت اجتماعي؟...ثروت؟...دين و ایمان؟...زيبايي؟...پيشنه و گذشته اي كه بخوان بهش افتخار كنن؟؟؟...!!!)

اگه با هاشون حرف نزنم و تو خودم باشم ليك بهم مي ريزه...همين جوري كه جولوي اونا پوست منو م يكنه...اگه حرف نزنم كه ديگه ...

دیگه هر تعطیلاتی برام شده كابوس...اونم از نوع بسیار آزاردهنده...اصلا دوست ندارم تقويمو ببينم ...ببينم تعطيلات كي و چند روزه ...

 

 

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 9:21 | لینک  | 

نمی نویسم چون اصلا تو مود نوشتن نیستم...معمولا وقتی دارم خفه می شم نمی تونم بنویسم...

این روزا یه آدم دیگه شدم ...ازهمه توقع دارم ...از مادر...از خواهر...از برادر...از پدر...از همسر...از بچه...از دوست...از رفیق...(پرونده خانواده شوهر رو که دیگه بستم)

و این توقع داشتن آزارم میده....تو دلم می گم:هر کاری برای هرکسی می کنی یه جوری بکن که اینطوری بی تفاوتی دیگران آزارت نده...

از اینکه همیشه لبخند می زنم در حالی که خیلی غمگینم کلافه ام کرده...دلم نمی خواد اینهمه به دور و برم بگم که چقدر بغض تو گلوم دارم...دلم نمی خواد برای کسی حرف بزنم...

اونوقت از اینکه به مناسبت شغلم شنونده مشکلات ریزو درشت دوروبریام هستم کلافه میشم...از اینکه هیچ کس منم نمیبینه عصبانی هستم!!!

من یه آدم دیگه شدم...دیگه اون ماریای صبور و آروم مرده...

نوشته شده توسط ماریا در ساعت 15:23 | لینک  |