حالتون چطوره...
می دونم خیلی وقته اینجا نیومدم...ولی خدایی خیلی یادتون بودم...بس که همه مون بی معرفتیم...![]()
واقعا حس نوشتنم نبود...!!!
دو هفته پیش یهو دلم برای وبلاگم تنگ شد ...ولی اونقدر ذهنم خراب بود که نمی تونستم بنویسم...
و امروزاحساس کردم از بس همه نگرانن
بیام و یه جماعت بزرگی رو از نگرانی در بیارم!!!
دوستتون دارم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم![]()
بهترین چیز ها را همواره به ارزانترین قیمت می دهند...
همه چیزهایی که به واقع برای ما سودمند است می توان با پولی اندک خرید...چیزهایی که براستی زیباست به هیچ وجه فروختنی نیست و خداوند آنها را به رایگاه به ما می دهد...
به ما این نعمت ارزانی شده است که :
طلوع و غروب آفتاب ...ابرهای شناور در آسمان ...آسمان پر ستاره و مهتاب درخشانش...جنگل ها و کشتزارهاو دریاهای بیکران را
رایگان تماشا کنیم.
پرندگان برای ما رایگان آواز بخوانند...وبرای راه رفتن در زیر سقف پرستاره شب بلیط ورودی از ما نمی خواهند...
اما هدیه های نا قابل ما انسانها بسیار گران خرید وفروش می شوند...
...
شخصی که اختیار دار نفس خویش است با داشتن همه هدیه های ارزشمند خدادادی تنها به چند دوست حقیقی و چند کتاب معدود نیاز دارد.
برگرفته از کتاب نامه سن میکله
نوشته اکسل مونته
برگردان:م.ا.به آذین
حین حرف زدن با لیک تقریبا از همون ۵ دقیقه اول عین یه چشمه جوشان ...مثل ابر بهار اشکم می ریخت
...خودم دیگه از دست خودم عصبانی شده بودم
...
اولش (قبل از اینکه گریه ام)بگیره به لیک گفتم:من جدای همه اتفاقاتی که تو این ۸ سال افتاده ...تو مدت این ۴۰ روز خیلی اذیت شدم ...خیلی خسته ام ...احساس می کنم نیاز دارم دو سه روزی برم جایی بستری بشم و ازم مراقبت بشه و کاری بهم نداشته باشن...انگار تمام ذهن و روانم زخمی شده...(اینا رو که گفتم گریه هام شروع شد)...![]()
این وضعیت که گاهی حتی به هق هق می افتادم لیک رو حسابی عصبانی کرده بود ...و این باعث شد که دیگه من دلم نمی خواست حرف بزنم...اومدم پاشم از پشت میز که لیک با عصبانیت بهم گفت:بشین...کجا داری می ری؟داشتیم حرف میزدیم...![]()
ولی من دلم می خواست یه جای خلوت پیدا کنم که نه لیک رو با اون همه عصبانیت ببینم و نه دخترم منو ببینه و بشینم راحت های های گریه کنم...ابدا هیچ اختیاری روی خودم نداشتم و فقط و فقط می تونستم گریه کنم!!!
(خوب وقتی لیک خیلی باعصبانیت با من برخورد کرد درحالی که قبلش بهش گفتم من خیلی خسته و زخمی ام...وضع رو برای من خیلی بدتر کرد!!!)
...........خلاصه...............
اوضاع هی بدتر و بدتر شد .... تا اینکه یه کم بعد بالاخره دوباره تونستیم حرف بزنیم...تو حرفا لیک به یک نکته جالب اشاره کرد اینکه:ما چرا برعکس داریم می ریم...یعنی همه آدما تو دوران نامزدی چند بار باهم قهر وآشتی می کنن و تو سالهای اول حسابی قهر های جدی می کنن و مثلا دختره می ره خونه پدرش و...از این جور اتفاقات... حالا ولی ما که تا همین دو سه سال پیش حتی کمترین و بی اهمیت ترین ن ا س زا ها رو بهم نمی دادیم...الان به راحتی این کارو می کنیم ...یاتو که اصلا در هر شرایطی خونه مامانت اینا نمی رفتی...و اونااز ماجراهای ما خبر دار نمی شدن الان بعد از ۸ سال می ری و...!!! ![]()
چند رو ز پیش لیک رفته بود ماموریت ...منم رفته بودم خونه مامانم اینا ...وقتی صبح برای صبحانه بیدار شدمو با مامانم دو تایی داشتیم صبحانه می خوردیم ...دلم نمی خواست از تو اون خونه بیام بیرون...دلم نمی خواست اون صبحانه تموم شه...انگار اون مربای هویج رو برام از بهشت فرستاده بودن...یه طعم خاص داشت...چایی صبح مامانم تمام خستگی هام رو از تنم در آورده بود...و این احساس یه احساس تازه بود برام...یاد حرف لیک افتادم...تازه بعد از ۸ سال این حس بهم دست داده بود...!!!
من هم آدم جدی ای یم و هم اصلا لوس نیستم...مامانو بابام هم خیلی منو سوق می دن به سمت استقلال...و هیچ وقت یه جوری رفتار نکردن که من پیششون لوس بشم...
اما اونروز خیلی فکرم مشغول شد به اینکه واقعا چرا ما برعکس همه عمل میکنیم؟
گاهی حرف زدن آدمو سبک می کنه...گاهی سنگین...
و...حرفای دیروز...منو خیلی سنگین کرده بود...مثل وزنه ای بود رو قفسه سینه ام...همش با خودم گفتم بهتره حرفایی که اینهمه درد ناک بوده رو ننویسم ...
من با این نیت شروع به نوشتن فصل تازه ای از ماجراها کرده بودم تا بگم کجا ها صدای قلبمو شنیدم که شکست...تا بگم چطور گاهی بیگناه به پهنای صورتم اشک ریختم...و چطور هرگز همخونه من خودش رو زد به نفهمیدن...تا بگم چطور این احساس امروز شکل گرفته...
اصلا قصد خود سانسوری ندارم...
فقط خیلی اذیت شدم از دیروز تا حالا ...
منو ببخشید که نوشته های دیروز رو حذفش می کنم...
سلام به شما
سلام به بهار
سلام به همه توانستنها و تصمیم های نو
اگه پیش خودتون فکر کردین که به به چقدر این ماریا متحول شده و شماها جا موندین سخت در اشتباهین...!!!
اگه بعد از دیدن قالب جدید فکر کردین منو لیک مثل دو تا گنجیشک از بعد از عوض کردن این قالب داریم باهم جیک جیک می کنیم سخت در اشتباهین...!!!
اگه فکر کردین تو این تعطیلات به خاطر مادر وخواهر و برادرش لیتر لیتر خون به دل من نریخت سخت در اشتباهین...!!!
اگه تو این عید احیانا احیانا به یاد من افتادین و دلتون آروم بود که به به امسال عید ماریا یه نفس تازه کشید باید بگم واقعا سخت در اشتباهین...!!!
خلاصه بگم که برای دومین بار فهمیدم این زندگی برای من دیگه تموم شدس...
تمام توانم رو گذاشتم ببینم چه می تونم برای دخترم بکنم...
ببخشید اگه اول سالی حالتونو گرفتم...
یه پست مفصل می ذارم و براتون کلی حرف دارم...
این روزا همه مشغول کار و بار عیدن...

منم اومدم و قالبمو عوض کردم...
به امید تغییرات پایدار در خودم و همه زندگیم...

بهترین ها رو برای همه شما دوستان مهربان ساعتهای پر اضطراب تنهایی ام آرزو می کنم...
سال نو مبارک
قبلا هم براتون گفتم که به همین دلیل خرج مراسم عروسی من (در تهران)با ۵۰ نفر مهمان در سال ۸۰ دویست هزار تومن شد!!!...یه عروسی هم در شهر لیک گرفتیم با ۲۵۰ نفر مهمان(هرچی در و همسایه و دوست و آشنا تو شهر و دهات بود دعوت بودن...!!!)اونجا خرجمون ۲۵۰ هزار تومن شد...نمی دونم چرا مامانش اینا اصلا بهش رحم نکردن ..می دونستن تازه خونه خریده اونم دست تنها ولی گفتن نمیشه...باید حتما همه رو دعوت کنیم!!!
خوب طبیعتا من کمترین خرید و نازک ترین سرویس رو خریدم...سرویس طلای عروسی من ۲۰۰هزار تومن شد(گردن بند و دستبند و گوشواره!!!)
بعد از اون هم همه جا می دیدم که لیک چه برای خودش و چه برای خونه و چه برای من خیلی سخت خرج می کنه...حتما باید یه مناسبتی پیش میومد و یا من حتما از چند ماه قبل هماهنگ می کردم...این در حالیه که من اصلا خیلی اهل خرید رفتن و خرج کردن نیستم...با این وجود خیلی وقتا دلم می شکست وغمگین می شدم...
اما یه اتفاق عجیبی که افتاده امسال لیک از قبل از عید خیلی تو خرج کردن متفاوت شده...منم چیزی ازش نخواستم ...به جز یه میز کامپیوتر کوچک و یک صندلی کوچولو برای دخترم (البته همین دوتا شد ۲۵۰ هزار تومن)...
ولی کلا اصلا امسال خیلی متفاوت بود... ومن خیلی در این رابطه آرامش داشتم...
در عوض از اونجاییکه برای عید قراره بریم شهر لیک (دست بوسی...)دل تو دلم نیست...نمی تونم بگم نمیام...جنگ میشه...آخه تازه تنها رفته...
تا وقتی هم که ازدواج می کردم درسته هیچی از مکالمات خانواده لیک سر در نمی آوردم ولی خیلی سعی می کردم قاطی بشم...هی سوال می کردم ...الان چی گفتین؟... به چی خندیدین؟...
حالا که بعد از ۸ سال و همه اتفاقات نا خوشایندی که افتاده نسبت بهشون فوبی پیدا کردم ...حالا حتی زنگ تلفنشون می تونه منو بهم بریزه!!! از هر زبون و لهجه ای می ترسم!!!اینو تازگی فهمیدم!!!یعنی چند روز پیش قبل از تعطیلی تو تاکسی نشسته بودم (صندلی جلو)از آدمایی که عقب من نشسته بودن خبر نداشتم ...یهو یکیشون موبایلش زنگ زد و شروع کرد با یه لهجه ای حرف زدن ...و من دیدم نا خود آگاه دستام عین چوب خشک شد و رنگ بنفش به خودش گرفتو یخ کرد...!!!
باورش برام سخت بود ...اینکه اگه هر کسی با هر زبان و لهجه ای( غیر از زبان خودم) حرف بزنه می تونه اینهمه به نظرم ترسناک و تهدید کننده من و امنیت زندگی من باشه خیلی عجیبه...!!!
مکالمه اون آقا که طولانی شد قلبم داشت از دهنم میومد بیرون...!!!چنان طپشی گرفته بود که کاملا از کنترل من خارج بود...!!!
دیگه فهمیدم چرا وقتی رادیو موسیقی فورکلر پخش می کنه خُلقم تنگ میشه...نا خود آگاه صداشو کم میکنم یا خاموش می کنم...
دیگه فهمیدم چرا وقتی لیک با لهجه خودشون پای تلفن با اونا حرف میزنه دلم می خواد ازش فاصله بگیرم..!!!
شدم یه آدمی که از همه آدمایی که با لهجه یا به یه زبون دیگه حرف میزنن می ترسه!!!
پ.ن:هی تو دلتون نگین بابا تو چقدر خاک برسری...یا بابا جان قال قضیه رو بکن خلاص...
روز اولی که شروع به نوشتن کردم خیلی برام سخت بود...ولی بعدش که دیدم می تونم با نوشتن خودمو و همه آنچه رخ می ده رو به قضاوت بذارم برام اثر بخش بود...گاهی نوشتن ترسهاو نگرانی ها می تونه اثر درمانی داشته باشه...
برای هر تصمیم مهمی باید زمان لازمش برسه...من در شرایطی که اونا نیستن یا حرفشون نیست با لیک زندگی آرومو کم تنشی دارم...
البته اینم بگم که معمولا یا خودشون هستن یا حرفشون![]()
اوایل وقتی می رفت اونجا وقتی می رسید و زنگ می زد که رسیده من بهش می گفتم گوشی رو بده به مامانت و کلی با مادرش احوال پرسی میکردم ...ولی وقتی تا آخرین روزی که اونجا بود و هر چند بار هم که زنگ می زد و با من حرف می زد اصلا حال مامان وبابای منو نمی پرسید خیلی ناراحت می شدم...
اوایل وقتی می رفت اونجا وقتی تو اون مکالمه اول با مامانش می دیدم که مامانش خیلی خیلی خوشحاله که من با پسرش نرفتم و با خنده و با صدای بلند داره می گه خدا رو شکر که لیک اومده و چشممون رو روشن کرده...خیلی ناراحت می شدم...
اوایل وقتی می رفت اونجا و من برای اینکه مکالمه های تلفنی آزار دهنده اش نتونه اینهمه اذیتم کنه اصلا بهش زنگ نمی زدم...یه جوری هم مشاوره بهم گفته بود کاری بهش نداشته باش بذار اونجا راحت باشه...ولی اینکه خودداری می کردم و بهش زنگ نمی زدم خیلی اذیتم می کرد.
(یعنی راستش چون خیلی کوتاه و جدی و خیلی عصبی باهام حرف می زد انگار مکالمه مون ناقص می موند از نظر من...بعد انگار یه ایمپالسی منو تحریک می کرد برم بهش زنگ بزنم با این تصور که مکالمه بهتری خواهیم داشت ولی دوباره همه چیز از قبل هم خراب تر می شد)
اوایل وقتی می رفت اونجا و یه کم با خودش پول می برد و می گفت من اونجا خرجی ندارم و لی بعدش می فهمیدم هرچی کارت اعتباری داشته با خودش برده ...خیلی ناراحت می شدم
***
اینبار به مناسبت تعطیلات ۲۲ بهمن از سه شنبه تا جمعه رفت اونجا...
وقتی رسید بهم زنگ زد ...و من مثل همیشه گفتم گوشی رو بده به مامانت و با مادرش خیلی کوتاه حرف زدم...و پیشاپیش بهش گفتم:چشمتون روشن پسرتون به سلامت رسید...ولی بعدش یه بغض کهنه اومد تو گلوم و وقتی گوشی رو گذاشتم برای اینکه دخترم نفهمه رفتم تو حموم و کلی گریه کردم...اما همین یکبار و تموم شد.
ووقتی تا روز آخر اصلا حال مامانم اینا رو که منو و دخترم تو این ۴ روز خونه شون بودیم نپرسید بازم خیلی ناراحت شدم .
وقتی موقع رفتن ۲۵ هزارتومن برداشت و گفت من خرجی ندارم و وقتی رفت دیدم کیف اصلیشو برده که تمام کارتهای اعتباری توشه اصلا ناراحت نشدم...تو دلم گفتم هرچقدر هم خرج نکنه برای اونا می ارزه به این که من نرم اونجا!!!
اینبار من بهش زنگ می زدم ...اونم زنگ می زد ...کوتاه هم حرف می زدیم و خیلی جدی!!!ولی من اذیت نشدم...
اینبار همش فکر کردم چه خوب شد که من ۴ روز با خیال راحت پیش مامانم اینا بودم...تو این مدت همش خدا رو شکر کردم که هنوز پدر و مادرم کنار من هستن و من می تونم روی ماهشون رو ببینم...
ببخشید نتونستم بیام بهتون سر بزنم...
خیلی حرفا برای گفتن دارم ..اما حس نوشتنم هنوز بر نگشته...
خیلی زود بر می گردم...